X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1394

این روزها خودم را نمی شناسم

برای عطر دلتنگی این روزها ، برای هوای بهاری زمستان ، برای جابه جاشدن این روزهای من درمیان مرز کفر و ایمان شاید بهانه خوبی برای نوشتن باشد شاید این روزها دلتنگ تر از گذشته باشم اما دستانم حوصله روزهای رفته را ندارند که بنشینند و بنویسند از ماوقع این روزهای من ، از اتفاقاتی که این روزها بی برو برگرد می آیند و می روند احساس میکنم رشته ای گذشته ام را از من گرفته است من واقعا حس آدمی را دارم که هیچ ارتباطی با گذشته ام ندارم ،همه چیز را فراموش کرده ام تو را که به گورستان خاطرات سپرده ام پدرم را که چون دیواری برای زندگیم بود از دست داده ام احساس میکنم آدمی هستم که حافظه گذشته اش را از دست داده است از این که بگذریم این روزها مدام در رفت و آمد بین مرز ایمان و کفر گرفتارم من مردی را این روزها دیدم که به خاطر مشکلات مالیش خدا را به سخره گرفته بود نمی دانم باید به حال خدایی که در زمین به غربتی وافر گرفتار است گریه کنم یا به حال خودم ،دو گانگی ، خستگی ،نا امیدی در من این روزها موج می زند هیچ چیز آرام بخشی نیست گرچه کار خوب است دوستان خوبند و دوستان فراموش شده بسیار ، در هیاهوی مواج این روزهای دلهره آور من آرام و بی سرو صدا در ساحل نشسته ام در انتظار ابری ناشناس که ببارد مرا از این رخوت نجات دهد .



تنبل شده ام کتاب نمی خوانم  بیشتر فیلم می بینم  

برنامه می ریزم بنویسم اما تنبلم نمی شود

از دوستان ناراضیم گله مندم وکم کم دارم خودم را از آنها حذف میکنم 

خدارا این روزها عجیبتر گاهی کمتر گاهی بیشتر حس میکنم  قهر نیستم اما چندیست با خدا غریبم

پدرم نیست.....واین یعنی درد ؛دردی که ارام نمی شود.

کار من خوب است اما کار خوب نیست 

بدگمانی به سیاست این روزهای کشورم ازارم میدهد 

از بی فرهنگی این روزهای این جامعه امل بیزارم 

از گم شدن انسانیت سخت رنجورم 

شعر نمی گویم داستان نمی نویسم ،اما هنوز تخیل می کنم 

.........

........

.......

......


نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 25 دی‌ماه سال 1394 ساعت 17:39
+ مردمک
اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است
ساعت را از که بپرسم؟

اگر رنگ زرد تمام شود
با چه نان بپزیم؟

اندوه بار تر از این در دنیا هست
که قطاری زیر باران ایستاده باشد؟

آیا صلح مال کبوتر است؟

اگر همه ی حرفا زده شده
چرا مردم آنقدر صحبت می کنند؟

دانه های یاقوت چه گفتند
وقتی با آب انار روبرو شدند؟

چرا پنجشنبه وسوسه نمی شود
پس از جمعه بیاید؟

چه کسی از ته دل فریاد شادی برآورد
زمانی که رنگ آبی به دنیا آمد؟

این درست است که در لانه ی مورچگان
رؤیانیز یک وظیفه است؟

خوب نیست بی جهنم زندگی کنیم
نمی توانیم دوباره بسازیمش؟

بهتر نیست هرگز نرسیم
تا اینکه دیر برسیم؟

عشق،عشق،عشق آن زن، عشق آن مرد
اگر رفته اند، کجا رفته اند؟

پس واقعیت نداشت که
خدا در ماه زندگی می کند؟

چند هفته در یک روز است
و چند سال در یک ماه؟

از چه کسی بپرسم برای ایجاد چه اتفاقی به این دنیا آمدم؟

چیزی احمقانه تر از این در دنیا هست
که نامت پابلو نرودا باشد؟

آیا مرگ از نبودن ساخته شده
یا ماده ای خطرناک در درونش هست؟

می دانی مرگ از کجا سر میرسد،
از بالا یا از پایین؟

نام اندوه تنهایی گوسفند
چیست؟

و کبوتران اگر آواز خواندن بیاموزند
در لانه شان چه اتفاقی می افتد؟

اگر مگس عسل بسازد
زبورها دلخور می شوند؟

اگر کرگدن دلرحمی پیشه کند
چقدر به عمرش اضافه می شود؟

آیا آن که همیشه در انتظار است بیشتر عذاب می کشد
یا آن که هرگز در انتظار کسی نبوده است؟

رنگین کمان کجا به پایان می رسد
در روح تو یا در افق؟

چیزهایی که در رؤیا هستند کجا می روند؟
آیا وارد رؤیای دیگران می شوند؟

و پدری که در خواب هایت زنده است
پس از بیداری دیگربار می میرد؟

کجاست کودکی که بودم؟
هنوز در درونم است یا ترکم کرده است؟

چرا این همه وقت صرف کنیم
که بزرگ شویم تا از هم جدا شویم؟

وقتی کودکی ام مرد
چرا هر دو نمردیم؟

کدام بیشتر سنگینی می کند بر کمر آدم
غم ها یا خاطره ها؟

چرا امواج همان پرسش را می کنند
که من از آدم ها؟
.
آیا دریا را برای زمانی اندک
به زمین امانت نداده اند؟

زمانی که در بستر بیماری بودم
چه کسی به جای من زندگی کرد؟

ماهی از کدام رودخانه می آید؟
.
از پشت کدام پنجره بود
که خاکسپاری زمان را تماشا کردم؟

و مورچه با چه اعدادی
تعداد سربازان کشته شده را تفریق می کند؟

فصل ها چگونه می فهمند
باید پیراهن عوض کنند؟

چه کسی در دنیا بیشتر کار می کنند
انسان یا دانه ی گندم؟

وعده ی ملاقات گل سرخ محکوم در زیر زمین
چه روزی ست؟


"پابلو نرودا"
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود
ژاله اصفهانی