تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

گور پدر کارشناسی ارشد

آخیشششششششششششششششششششششششششششش

 

راحت شدیم از کنکور کارشناسی ارشد 

 

خدابگم چیکار کنه اون کسی رو که سوالات مهندسی صنایع رو طراحی کرده بود  نمی دونم نصف شبی با زنش دعوا کرده بود  من که در نمیام هر کی در اومد مبارکش باشه  امروز کلی با بچه حال کردیم خیلی خوش گذشت

 

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده می خواهم از صبح تا شب بشینم کتاب تاریخی بخونم شعر بخونم چه کیفی می ده از وقتی دانشگاه دراومدم یه کتاب درست و حسابی نخوندم  نمی دونم چند وقته

دوستت دارم محمد جان

 اسم کاملش محمد امینی بود

  

پنج شنبه تو مجلس ترحیم یکی از بستگان بودیم که خبر رسید پسر خاله ام تو اتوبان تهران کرج تصادف کرده وفوت شده  تا حالا برای فوت  کسی این همه ناراحت نشده بودم میشه گفت داغون شدم یه جوونه بیست و هفت ساله که تازه می خواست ازدواج کنه  چقدر پسر خوبی بود خدا رحمتش کنه 

خیلی دوستش داشتم   یه فاتحه بخونید برای همه آدمهایی که تو زندگیتون از دست دادید

از اون روز تا حالا همش تو این فکرم که زندگی حتی به یه تار مو هم بند نیست  شاید این آخرین نوشته من باشد کسی چه می داند  

 

اولین بار این شعر رو چهار سال پیش تو داستان گندم خوندم رمان بدی نبود  

وحالا یاداین شعر افتادم افتادم 



مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه ... شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

پرواز

دلم یک موسیقی آرام بخش می خواهد  

وپرواز  

بال هایم را برداشته ام  می خواهم پرواز کنم  

برای رفتن   

پله لازم نیست  

پله ها طناب بین من وتاریکیند  

من همیشه تنهایم  

  هیچ دلبستگی این دور و اطراف ندارم  

 

 این روزها فقط خودم هستم  

 
رها  


ازاد  


فارغ از همه چیز 
 

 

حتی خودم

اولین دادگاه نویسنده به روایت وجدان

می خواهم از تو بپرسم یوسف جان ان پسر بچه ای که دیروز تو بودی کجا رفته خسته نیستی نمی خواهی رها کنی این مرگ تدریجی را نمی خواهی باور کنی از آن پسرک شاعر با همان صداقت قدیمی هیچ نمانده است نمی خواهی باور کنی که کاجهای مزرعه تو دارند آرام ارام خم می شوند می خواهم بگویم نمی خواهی باور کنی که روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده می کنیم چه شد کجا رفت به کدام قمار یک شبه همه چیز را به هیچ باختی کدامین شراب انقدر مستت کرد که یادت رفت که باید عاشق باشی یادت رفت که شعر بگویی برای تمام کاجهای این شعر باید گریه کنی گریه می فهمی ؟  

 

 

می خواهم از خودم دفاع کنم من به این قضاوت معترضم من می خواهم بگویم تقصیر من نیست تقصیر من نیست اگر همه به خواب رفته اند من هم خوابم می گیرد کدام مستی کدامین قمار مگر من چه چیز را باخته که باید سرزنش شوم چرا باید خسته باشم این همه ادم این همه کاج در این شهر خسته چرا من باید متهم باشم من مرگ را باور ندارم  

 

پس کی باور می کنی وقتی تمام این شهرخرماخیرات می کنند وگهگاه زیر لب فاتحه ای برایت خ واندند بس کن خودت گفتی به هر که دروغ بگویی به خودت دروغ نخواهی گفت پس تو را چه می شود می خواهی وقتی چشماتن کف خاک را لمس کرد و دستهایت ازتوان افتاد بفهمی حتما باید ابری ببارد بارانی، سیلی ،حتما باید کسی از درخت بیافتد تا جاذبه را حس کنی مگر در شهر چه خبر است که آنها را به خواب متهم می کنی این دادگاه توست نه مردمی که در اعمال تو سهمی ندارند  

 

من بی قرار بودم من عاشق بودم اما چه فایده مگر مردم عشق را می فهمند مگر مردمان این حوالی می فهمند که کسی دارد بی قرار می شود دارد تمام قرارش یک شبه در قمار می بازد مگر می فهمند که کسی آنقدر مست می شود که خود را نمی فهمند چه فرقی می کند وقتی نمی فهمند چه فرقی می کند که باشی یا نباشی  

 

با توجه به اعترافات متهم نامبرده را در این دادگاه با تو جه به سو پیشینه چند باره به 70سال زندگی در روی زمین محکوم می نماییم امیدواریم وقتی عاشق شد بمیرد ووقتی مرد عاشق تر شود

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

اولین بار کتاب فریدون مشیری رو از دوستی به نام حمید رضا حیدری گرفتم  نمی دونم الان کجاست چی کار می کنه   اول دبیرستان بود  گرفته بود برا دوست دخترش نمی دونم چرا داد به من ؟ 
یادش به خیر یه بار این شعر رو تو کلاس استاد ذبیحیان خوندم چه کیفی داد  عاشق اون قسمتی ام که رنگیش کرده ام


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !



با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !



اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری