کاش وقتی به کعبه تکیه می دهی ومی گویی :آیا یاری کننده ای هست من با تو باشم نه برعلیه تو
کاش می توانستم خودم بگویم وبنویسم اما ترجیح دادم این مطلب را در وبلاگ قرار دهم
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود،
این روح حسین بود که تشنه ی جام های لبیک بود وگرنه جسمش را از همان هنگام که حجه الوداعش را در عرفات ناتمام گذارد،پاره پاره ومثله شده دیده بود ومی دانست که می میرد.حسین تشنه آب نبود،همچنان که عباس نبود.جایی خواندم که مبارزان بزرگ ،آن قدر می جنگند که دیگر بدنشان جایی برای زخم خوردن نداشته باشد،به یاد عباس افتادم و دیدم او بزرگترین مبارزاست،عباس جنگید تا جایی که دیگر بدنش جایی برای زخم خوردن نداشتعباس تشنه آب نبود،تشنه اعتقادش بودوشهادت و پروازو لبیک حسین که وارث آدم بود.یک نگاه احساسی ، حرکتی دارد شتاب زده وزودمیرا،اما یک نگاه ذهنی ومتفکر ،متحرک است و محرک و حسین ،تشنه لبیک همین نگاه بود.حسین تشنه آب نبود ، تشنه شناخت بود.می خواست بداند آیا کسی خارج از ادای کلمات فهمید عمق دعای عرفه را؟کسی فهمید چرا عرفات ناتمام ماند؟کسی فهمید چرا حسین نه در منا که در نینوا به قربانگاه رفت وثارالله شد؟حسین تشنه آب نبود ،تشنه لبیک بود و فهم و تفکر و معرفت ما از دین و اعتقادش، که برایش جنگید وعقل آبی بودا را به عقل سرخ سهروردی پیوند زد وبه خدایش هدیه کرد.حسین، رویش درخت عصیانی بود که از پستی این دنیای کوتاه تا ماوراسر برداشت...حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای افکارش،زخم های تنش را نشانمان دادند وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
قله قاف زندگیم گم شده دچار طوفان شده ام می خواهم بروم وتا قله قاف را نبینم (نمی گویم برسم)برنمی گردم می خواهم جزو سیمرغ باشم
خداحافظ
به قول این وضعیت سفیدی ها میتینگ نمیام
می روم خسته و افسرده وزار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و پژمرده خویش
آی آدم ها
که برساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره وتار
خداحافظ
پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
این غزلها همه جانپاره های دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
گر ندارد زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان
شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
گاهی وقتها حرفی هست که نمیشه به پدر یا مادر یا خواهر یا برادر یا دوست گفت فقط به یه نفر میشه این حرف رو زد
نمی دونم چرا احساس کردم اگر یک نفر بود که حرفهایم را از جنس خودم می فهمید خوب بود
یک نفر از جنس حرفهای من ...
این سریال اونقدر جالبه که بارها بادیدن صحنه هایی از فیلم گریه ام گرفته
دانلود
http://www.zirseda.com/download/music/iranian/pop/alireza-ghorbani/takahang/128/Alireza%