پیرمرد ایستاده بود کنار شیشه مغازه می گفت هشتاد سال زندگی کردم جز همین یه پسری که دارم ونوه پسری وهمین مغازه هیچی از زندگی ندارم اگه زندگی اینه چه ارزشی داره
خواستم بهش بگم پس رد پای خدارو تو زندگیت چی کار کردی ؟ بعد تو دلم از خودم پرسیدم تو تو این بیست و سه سال رد پای خدا رو تو زندگیت چی کار کردی سرمو انداختم پایین.
پیمان می گقت حرفی که تو وبلاگت زدی (خدایا از تو ممنونم که صلاح کار مرا به آرزوهایم ترجیح دادی ) خیلی حرف جالبیه اما شاید خیلی از ادمها تو شکست همچین حرفی بزنند راست می گفت.
اما من اصلا ناراحت این نیستم که کارشناسی ارشد در نیومدم بلکه بیشتر ناراحت اون یه ترمی هستم که مرخصی گرفتم وچهار ماه از زندگیم عقب افتادم
تو کنکور خیلی از جوابهام غلط در اومده کار اشتباهی کردم که دو به شکها رو زدم مثلا از 14 تست تحقیق8 تاش غلط در اومده نمی دونم چرا اولش فکر می کردم من اگه حتی بدشانس ترین آدم دنیا باشم رتبه ام از 500 اون ورتر نمیشه اما نمی دونم چرا این طوری شد
خوب خونده بودم همین الان هم می تونم خیلی از تست های تحقیق وامار رو بزنم هنوز هم یادمه اما نمی دونم چرا اینطوری شد
مهندسی صنایع کد 4022 خوب یا زشت یا بد مهم نیست من می خواهم خودم را بسازم برای زندگی نه زندگی را بسازم برای دانشگاه
چهار سال پیش وقتی مطلب فوق را در دفتر خاطراتم نوشتم هرگز فکر نمی کردم که امروز نتیجه برای من در کارشناسی ارشد رقم بخورد که حتی نتوانم ان را در وبلاگ خودم بنویسم (دشمن شاد کن)( ناراحتم البته کمی )ولی من همینم که هستم تلاشم را کردم زحمت کشیدم اما نشد خدایا از تو ممنونم که صلاح کار مرا به آرزوهای من ترجیح دادی پس نتیجه می گیریم بنده راهی خدمت مقدس سربازی می شوم اگر خدا بخواهد .
من آدم مغروری نیستم چون خداوند می فرماید بنده مغرور من که با غرور در زمین راه می روی سنگریزه ای که پایت را روی آن می گذاری آن هم مال تو نیست پس غرور تو از کجاست کلا دوست دارم یک هفت تیر داشتم وادمهای خیلی مغرور را از زندگی خلاص می کردم .چیزی برای پز دادن هم نداریم دلیلی برای دروغ گفتن وپنهان کردن هم نداریم خدارا شکر که شرافت انسانیمان را با یک دروغ احمقانه خدشه دار نکردیم بنابراین تمام تمام.....
قسمتی از دفتر خاطراتم متعلق به تاریخ 10/1/85
هنوز باران می بارید همه مرا طور دیگری نگاه می کردند انگار به همه جدولهای خیابان ویا به همه درختان کاج بدهکار بودم هنوز مورچه ها دنبال دانه می گشتند من هنوز دنبال چتری برای دو نفر بودم صدای پدرم در گوشم طنین انداز می شد پدرم خیالبافی می کرد از انتهای بودن می گفت پدرم نبود را باور نداشت همانگونه که من بودن را...
دوباره باران می بارید من کنار نرده های حیاط کتابخانه نشسته بودم وشیمی می خواندم می خواستم عنصر گذشت و انسانیت را ترکیب کنم واب حیاط بسازم یادم افتاد اکسیژن کم دارم احساس می کردم دارم خفه می شوم پتو را روی سرم کشیدم تا نبینم آنچه را که هرگز نمی دیدم
باران هنوز می بارید ومن ورضا در راه خانه بودیم در همان جاده خاکی هایی که هرگز رنگ اسفالت به خود ندیده بودند پستچی دم در خانه ما بود در را که باز کردم هدیه ای به من داد جشنواره کتاب دفاع مقدس
باران هنوز می بارید هنوز وزارت ارشادی ها دختران بد حجاب را با اردنگی درون اتوبوس گرازه پرت می کردند هنوز چراغ قرمز ها روشن بود مادرم خانه را جارو می کرد چقدر نگاهش برایم آشناست .
باران هنوز می بارید پدرم وخواهرم در خانه جرو بحث می کردند پدرم به من می گفت لجباز پدرم می گفت خواب چیز بدیست.من در کوه فریاد می کشیدم وخدارا شکر می کردم بارضا کنسرو لوبیا می خوردیم غرش آب را گوش می کردیم همه جا را مه گرفته بود من هنوز در خیال بودم داشتم به خداوند قولهای بی پایه و اساس می دادم باران هنوز می بارید
دیروز برگشتم به چهار سال پیش ودر دفتر خاطراتم مطلبی نوشتم آنقدر دفتر خاطراتم برایم غریبه بود که مجبور شدم یک معرفی نامه از خودم بنویسم چهار سال گذشت دانشگاه تموم شد دیگر هیچ کس نیست که قهرمانان را بیدار کند قایق از دور تهی همچنان خواهم راند.
یه دوره جدیدی از زندگی من داره شروع میشه آرزوهای جدید زندگی جدید ومحدودیت های جدید باید کم کم خوبگیرم با این زندگی جدید چند ماه دیگه تکلیفم مشخص میشه یا سربازی یا کارشناسی ارشد
یه سن بحرانی که آدم نمی دونه به چی فکر بکنه
راستی یادم رفت بگم فردا تولد منه تولد بیست و چهار سالگی
وقتی خداوند حضرت آدم را آفرید دید او بی قرار است برای همین برایش حضرت حوا را آورید.
چقدر احساس می کنم بی قرار تر از روزهای دیگرم .
زندگی آرامش را به من بدهکار است .
از این دو گانگی های عجیب و غریب در خودم بی زارم من همیشه عشق را در زندگیم فدای ترس از آینده کرده ام واسمش را گذاشته ام محافظه کاری .
وهنوز هم که می نویسم هیچ تغییری نکرده ام
همیشه حق را به دیگران داده ام چرا و چگونه نمی دانم از اینکه همیشه دیگران را فهمیده ام وبرایشان لبخند زده ام خسته ام دیگر دوست فریاد بزنم قهر کنم بشکنم دلم می خواهد دیگران بفهمند که من درد دارم دردی که از جانم بر می آید
دلم می خواهد کمی عصبانی باشم
همیشه بوده ای ومن گاهی بو ده ام وگاهی نه فقط تو می دانی که من فردا با تو ام یا نه اما همیشه دوست دارم با تو باشم حتی اگر باهم قهر باشیم ما که با هم قهر نمی شویم گاهی وقت ها که من خودم را به کوچه بن بست می زنم تو هوایم را داری اما من از خجالت چند روزی آفتابی نمی شوم اما تو خود می دانی حتی آن روزها که خجالت زده ام می دانم که فقط با یاد توست که دلم آرام می گیرد از خانه که خارج می شوم تو را صدا می زنم می دانی تو تنها معبودی که همیشه هستی حتی اگر من نباشم .
دلم نمی خواهد این مناجات ساده را به الفبای ادبی حروف درگیر کنم دلم می خواهد ساده باشم مثل تو مثل اسمان زیبای تو دلم می خواهد با تمام سادگی تو را صدا بزنم
مرا ببخش اگر چند سالی از نگارش این دفتر مجازی می گذرد به ندرت تو را یاد کرده ام اما تو خود می دانی که من فقط تو را می پرستم ودلم می خواهد تمام حرفهای برای تو باشد چقدر خوب است وقتی می نویسم تو هستی وقتی صدایت می زنم جواب می دهی چقدر خوب است می دانی که جمله نمی نویسم تکرار را هم دوست ندارم ومی دانی دوست هم ندارم در روابطمان ریا باشد آخر وقتی اول و آخر همه چیز تو هستی دیگر ریا کجای الفبای صحبتمان جا خواهد گرفت.
شرمنده ام گهگاهی خودم را گم کرده ام تو را گم کرده ام تو همیشه بوده ای تکرار می کنم چون تو همیشه بوده ای واین من بوده ام که تو را گم کرده ام
وقتی صدایم را جواب می دهی انگار تمام دنیا برای من است با خودم می گفتم آن کسی که تو را دارد دیگر چه چیزی کم دارد یادت هست دیروز را می گویم
کمکم کن برای همیشه با تو باشم نمی دانم خودت کاری بکن یک حق وتو ای یک چیزی یک معجزه ای ....
می دانی که همیشه به این فکر می کنم نکند عمرم تمام شود ومن در این دنیا آنچنان که باید بنده خوبی برای تو نباشم حودت می دانی که این آرزو برای من خیلی مهم است می دانی که همیشه با خودم زمزمه می کنم که اگر روزی مرا به دیدار خواستی با لبخند باشد نه برای مجازات
کمکم کن فقط تو می توانی
خدای خوب مهربان من