پدرانمان هیچ کدام شاعر نبودند آنها بی آنکه خود بدانند هر روز در گیر و دار ملال آور زندگی گم می شدند گهگاه اگر سهرابی میان میدان رجز خوانی می کرد او را می کشتند وخود نیز سوگ وار او می شدند پدرانمان شاعر نبودند اما طبیعت زندگیشان را به شعر می اراستند ودر واژه های ساده گم می شدند .
ما باید شاعر بشویم باید تک تک واژه هایمان را دور میدان بچینیم واعتصاب کنیم وبگوییم که چرا دیگر خدا میان واژه هایمان جایی ندارد باید بگوییم کسی هست که خواهد آمد واین واژه های درهم وبرهم را سرجایش خواهد نشاند واسم واژه هایی که روی تخته سیاه نوشته ایم را تنبیه خواهد کرد وبا نفس مسیحایش در الفبا خواهد دمید .وبرای آنها جریمه خواهد گفت آنوقت ما هم باید سری به خانه فردوسی بزنیم باید بگوییم دیگر لازم نیست رستم سهراب را بکشد دیگر بس است .باید تاریخ را عوض کنیم وتمام کلمات بد را از آن حذف کنیم .باید این حرف (ز)را از حروف حذف کنیم تا زر از بین برود دیگر زمین هم لازم نداریم باید دل بکنیم از این دنیا ومعلق باشیم .زن را نمی شود حذف کرد .اما می شود او را عاشقانه دوست داشت باید ذهن مردم را از کلمات لخت پاک کنیم .
دیگر ارتباط هم لازم نیست وقتی می توانیم همدیگر را از دور دست ها دوست داشته باشیم چرا چت کنیم .
باید خودمان را آماده کنیم همین روزهاست که بیاید باید دست در دست هم دهیم ودر میدان شهر اعتصاب کنیم ومنتظر باشیم.
باید منتظر باشیم
باید واژه هایم را بردارم ومرثیه نامه ای بنگارم گرچه این روزها فکرم انقدر درهم است که دلم می خواهد فقط بنشینم وبه روبرو زل بزنم حتی حوصله پلک زدن هم ندارم .
باید مرثیه ای بنگاریم ازجنس درد برای عزیزترین دوست تمام حرفها را باید جمع کنیم ودرد بکشیم در تابلوی الفبایی این زندگی بی وجدان اما مگر می شود با کدام شخصیت با کدام قصه باید نوشت
اولش خواستم این گونه این پست را شروع کنم اما بعد دیدم خسته تر از آنم که واژه های پژمرده را بغل هم بچینم .با خودم گفتم پس چیزی را می نویسم که این روزها همه بهمنی ها را غمگین کرده .
هیچ وقت غم یک دوست رو این طوری حس نکرده بودم هیچ وقت فکرشو نمی کردم عزیز ترین دوستانم را در این حال ببینم (ارزو می کنم غم هیچ کدام از دوستانم را نبینم) تو این فکر بودم که چه چیزی می تونه پیمان رو آروم کنه چه چیزی می تونه پوریا رو آروم کنه خانواده اش چه جوری آروم می شن .من نمی دونم فقط از خدا خواستم بهشون صبر بده .وقتی بغلش کردم بهم گفت یوسف بابام رفت .من فقط تنها جمله ای که می توانستم بگویم این بود که صبور باش حتما مصلحت خدا تو این بوده .طاقت دیدن گریه هایش را نداشتم .هیچ وقت طاقت دیدن گریه های هیچ کس را نداشتم حتی دشمنانم .چه رسد به عزیزترین دوستم .یک ماه پیش وقتی پسر خاله ام فوت شد .خونشون نرفتم .می دونستم که نمی تونم در مقابل گریه دیگران دوام بیارم .اما ........
وقتی اس ام اس سعید رو خوندم که نوشته بود صبح باید یه جایی بریم گوشی رو پرت کردم یه گوشه ای وگرفتم خوابیدم صبح که پاشدم گوشی سایلنت بود زنگشو نشنیده بودم ساعت هشت و نیم داشتم صبحانه می خوردم که صدای زنگ گوشی اومد تو اس ام اس نوشته بود که........................... بلند گفتم وای . گوشی رو گذاشتم زمین مامانم گفت چرا رنگت پرید چی شد؟
گفتم چیزی نیست .
خیلی بده که آدم هیچ کاری از دستش بر نیاد که برای دوستش بکنه فقط باید ذکر بگی قرآن بخونی بشینی وبه یه گوشه زل بزنی .
چقدر زندگی بالا و پایین داره انگار همین دیروز بود که سه نفری تو مغازه نشسته بودیم وداشتیم عصر یخبندان سه رو با حمید و پیمان می دیدیم و می خندیدیم این روزها داره کمکم باورم میشه خدا آدمهای خوبش رو سخت تر از دیگران امتحان می کنه .
خدا رحمتش کنه.
عمیقا در گذشت پدر پیمان رو به همه بهمنی ها وخانواده محترمش تسلیت می گم امیدوارم هیچ کسی رو تو غصه ها نبینیم
یا مقلب القلوب و والابصار
عید همه مبارک
خدایا کمکم کن انسان شوم
بار الها ،
کمکم کن تا بیاموزم چگونه زندگی کردن را
یاریم کن که اراده و زندگیم را به تو می سپارم
خداوندا ،
لطف و احسانت را بر من فراوان کن و درهای رحمتت را بر من مبند
خدایا ،
بگذار هر کجا تنفر هست بذر عشق بکارم
الهی ، دلم را به مهرت زنده کن
خدایا ، قلبم را از تمام کینه ها پاک گردان
الهی ، جز آستان تو در جهان پناهی نیست
آنچنانم کن که در تمامی لحظات و در تمامی مشکلات فقط و فقط به تو پناه آورم
خدایا ،
اگر شایسته رحمت تو نیستم، تو سزاواری که رحمت گسترده ات را بر من عطا کنی
ای بزرگ و ای مهربان ،
کمکم کن تا فردا و فرداهای بهتری در زندگی ببینم
کوله پشتی ات را برمی داری پر می کنی از لباس و هرچه خوردنی است وبعد می روی سوار اتو بوس می شوی اولش فکر می کنی راهیان نور یعنی فقط گریه دعا وکمی هم لبخند اما تو که نمی توانی یکجا بند باشی چهار نفر مثل خودت را پیدا می کنی ومی شوی اخراجی ها می نشینید ته اتو بوس وبه هر کس وهر چیز می خندید از سوالهای عجیب و غریب از این آخوندهای تازه فارغ شده از حوزه تا کش رفتن بلندگو و مسخره کردن برنامه خنده بازار از بس سوالهای عجیب و غریب از این آخوند می پرسی که از کوره در می رود مثلا این که چرا عصای حضرت موسی فیل نمی شد تبدیل به مار می شد وخیلی سوالهای عجیب تر بدتر ش این است که هر پنج نفری که ته اتوبوس نشسته ایم ارتباط خوبی با هنر داریم مردم نمی دانند از ما گله کنند یا احترام هنر و مشاعره وشعر گویی ما را داشته باشند گاهی دیگران را با این چیزها جذب می کنی وگاهی با شلوغ کردن های نصف شبی مردم را می رنجانی ،تذکر زیاد می دهند اما چه کسی گوش می کند.از فردا همه می شوند آشنای هم دیگر همه می شویم برادر هم ، از بحث های سیاسی گرفته تا شوخی های کارگری همه چیز اینجا موجود است .آخر اینجا اتوبوس راهیان نور است دیگر ،
بالاخره می رسیم به منطقه عملیاتی جایی که مرتضی آوینی شهید شده است به هر کداممان چفیه ای می دهند گردن آویز می کنیم خوشمان می آید .می رویم گشتی می زنیم در منطقه وعکس می گیریم برای آنکه مستندی بسازیم .با دوستان روی شنها می نشینیم وبا دستمان ادای ساعت شنی را در می آوریم .ودر مورد طرز کارش حرف می زنیم صدای گریه چند خواهر را می شنوم بلند می شوم ومی روم نزدیک وچند عکس به اصطلاح هنری می اندازم .ما که هر چه زور می زنیم گریه مان نمی گیرد زوری که نیست .
غذا می آورند در داخل حسینیه می خوریم غذا خوب یا بد ما اعتراض داریم .که چراسرد است زیاد است کم است . می روم تا کمکشان کنم برای پخش غذا ،برخی از بچه هاچند عدد غذا کش می روند وچون من پخش می کنم فحشش نصیب من می شود پشت دستم را داغ می کنم که دیگر کمک نکنم سوار اتوبوس می شویم .وراهی منطقه ای دیگر نوشته اند اینجا طلائیه است محل شهادت سرداران بزرگ اسلام اولش توجه نداری می روی دوری در منطقه می زنی برایت مهم نیست اینجا کجاست عکس می گیری فیلم می گیری می خندی اما...
نزدیک ظهر بود احساس می کنی دلت گرفته فقط دوست داری با همان تسبیحی که بابک از مهرداد گرفته ذکر بگویی بغض می کنی نمی دانی چرا دلت گرفته مگر اینجا چه چیزی دارد .یکی از بچه های قدیمی بسیجی را که حالا کوچ کرده به جنوب می بینی آنقدر خوشحالی که می روی ودر آغوشش می کشی وعکس یادگاری می اندازی . پسرک بیشتر شبیه شهید زنده می ماند.
مراسمی برگزار می شود . در همین طلائیه یک روای عجایب جنگ را روایت می کند وتو این بار دیگر بغض ات دوام نمی آورد ومی شکنی وان همه چه شکستنی وچه اشکهایی که چفیه ات را خیس نمی کنندو...این داستان چند دقیقه ای ادامه پیدا می کند .عجیب وابسته می شوی به اینجا دیگر دوست نداری بروی چون دلت اینجاست آخر اینجا کعبه عاشقان است . . . . .
سر میز نهار با یک راوی جنگ آشنا می شوی حرفهایی می زند.می گوید اخراجی های یک واقعیت تمام کمال جنگ است چه آدمهایی که از کاباره بلند شدند وآمدند جبهه آخرش هم اصلاح شدند وشهید ونمونه اش شاهرخ که قبل از انقلاب در کاباره کار می کرده وبعد از انقلاب به جنگ می رود وزیر نظر دکتر چمران گروهی تشکیل می دهد آنقدر شجاعت نشان می دهد که صدام برای سرش جایزه تعیین می کند (مراجعه کنید به کتاب شاهرخ حر انقلاب اسلامی ) گروه آدمخواران را در جبهه تشکیل می دهد که سربازان عراقی با شنیدن نامش بی هوش می شوند واز جنگ فرار می کنند.می گفت ناگفته های جنگ را چند سالی بود پنهان کرده بودند ونمی گفتند اما حالا باید همه چیز را به درستی روایت کنیم.دوباره سوار اتوبوس می شوی وراهی خوابگاه ، اما دلت در طلائیه می ماند در راه دوباره شلوغ کردن هایمان گل می کند .از پنجره بیابانهای عجیب و غریب خوزستان را نگاه می کنی تکلیف شان با خودشان معلوم نیست شوره زار بی انتها...
به خوابگاه که می رسی شام می خوریم نماز می خوانیم وبعد باید بخوابیم اما مگر می شود خوابید هرکس چیزی می گوید وجماعت کر کر می خندد اما تو خوابت می برد ساعتی بعد بیدارت می کنند می بینی بچه ها ایستاده اند بالای سرت که چه شود ؟می گویند یوسف بلند شو ادای عموقناد رودر بیاربخندیم. لحظه ای بعد خوابگاه از خنده می ترکد.صبح با یک حس خوب قبل از همه می روی نماز صبح ات را می خوانی خوشحالی که زود بلند می شوی.ونماز اول وقت می خوانی.
صبح که می آیند همه را بیدار کنند بچه ها بلند نمی شوند تو همه را اذیت می کنی وبلندشان می کنی بچه ها عصبانی می شوند .دوباره صبحانه ،اتوبوس ،واین بار باید برویم خرمشهر شهر افسانه ای ایران شهرمقاومت ،قبل از اینکه برسی احساس عجیبی داری فکر می کنی که اینجا شهر عجیبی باید باشد اما وقتی می رسی .گریه ات می گیرد از همه شاکی می شوی و می پرسی اینجا شهر مقاومت ایران است؟ در توصیف این شهر همان بس که از دیدن خانواده ای که چهار نفری با بچه هایشان خرما می فروشند دلت می گیرد دیگر چیزی لازم نیست اشکهایت باید جاری شوند بدتر ازهمه از بعضی ها که فکر می کنند اینجا شهر خوبی است ودیده هایشان را انکار می کنند باید نالید اما چه می شود کرد فقط بغضی که مانده در گلو باید بشکند اعتراض جایی ندارد .با خودت شعر یک شبی مجنون نمازش را شکست را زمزمه می کنی.
وقتی می خواهی عکس یادگاری بیندازید تو سعی می کنی عمامه آخوند رو کش بروی و او هم با شوخی بلندت می کند ومی کوبد زمین وهمه می خندند. با خودت می گویی چقدر آخوندهای خوبیند حداقلش این است که خاکی اند وخودشان را نمی گیرند. نصف شبی در خوابگاه برای آخوند کاروان جشن پتو می گیریم وحسابی می زنیمش .حاج آقا هم کم نمی آورد .
دیگر دارد تمام می شود از اروند کنار بازدید می کنیم وراهی اتوبوس می شویم تا برگردیم حاج آقای دیگری در اتوبوس از فراق حرف می زند واینکه شهدا شما را طلب کرده اند ودیگر تو خودت نیستی این بار دیگر همه گریه ات را می بینند دیگر نمی توانی منکر گریه هایت بشوی یاد سه سال پیش می افتی که وقتی از جمکران برمی گشتی دلت گرفت حالا آن لحظه برایت تداعی می شود اما هر لحظه که اتوبوس می رود گریه هایت بیشتر می شود با خودت عهد می بندی سالهای بعد پای ثابت ما جرا باشی چقدر خوش گذشت .
یادش به خیر خاطرات اردوی راهیان نور دانشگاه پیام نور زنجان سال 1390اسفند ماه.
می بینی دوباره دارم دچار می شوم دچار؟ می دانی دچار یعنی چه
یکبار یکی از دوستانم تو اتوبوس از من پرسید یوسف دچار یعنی چه: خندیدم
چه فایده دچار کسی باشی که هیچ وقت نمی فهمد اصلا نیست که بفهمد سه سالی میشه ندیدمت نمی دونم قیافت الان چه شکلی نمی دونم لباسات چه رنگی نمی دونم اما یواش یواش داره دلم دوباره برات تنگ میشه دوباره !می فهمی نه نمی فهمی ؟
خدا خدا می کنم یه سری به این دفتر خاطرات من بزنی واینجارو ببینی می بینی من هنوز بعد از گذشت هشت سال هنوز تو رو یادم نرفته من هنوز اون چراغ قزمز رو یادم هست یادم هست یادم خواهد ماند مشکل ما اینکه هرگز همدیگرو رو نمی فهمیم
زندگی چند روزی بیشتر نیست با من بمون