تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

شعر جدید من: افسانه می شوم

با نگاهت یک شبی ما را چه حیران می کنی


وان دگر شب می شود ما را چه حیران می کنی


روزها از وصل خود ما را خبرها می دهی


چون قرارش می رسد فردا پشیمان می کنی


در بهارت ای گل خندان چه گویم در سخن


برگ پاییزم مرا افتان خیزان می کنی


عاقبت روزی که ما را در غل و زنجیر عشق


می نهی در بندها همچون اسیران می کنی


یا مرا می رانی از خود یا نجاتم می دهی


این قمار عاشقان است آنچه با جان می کنی


صد هزاران بار اگر بازیچه دستت شوم


باک از این بازی نباشد رقص جانان می کنی


می شوم مجنون کویت می روم صحرا به سویت


آخر افسانه این باشد که تو شورمستان می کنی


پنج شنبه ۲۸ وقتی یه زنگی به خونه زدم با خبر شذم که شوهر عمه ام آقای علیجانی فوت شده  خیلی ناراحت شدم خیلی مرد خوبی بود مدام فکر اینم که الان پسر عمه هام دختر عمه هام چی کار میکنند .خدا رحمتش کنه به خانوادشون تسلیت می گم  آخرین بار شش ماه پیش دیدمش تو باغ خودشون خونشون تو تهرانه ولی یه باغی تو زنجان دارن داشت گلابی  می چید من کمکش کردم  سرحال بود  اصلا کسی فکرشو نمی کرد این اتفاق بیافته مدام با خودم فکر می کنم زندگی ما چقدر عجیبه ممکنه همین اتفاق فردا برای ما برای نزدیکان من بیفته با خودم فکر می کنم  سی سال اول زندگی آدمها چقدر خوبه ولی بعدش احتمال اینکه پدر و مادرت رو از دست بدی یا خیلی از افراد فامیل رو خیلی زیاده  مرگ یک چیز عادی مهم چگونه مردنه .



خدا هست

اینجا هیچ چیز نیست وقتی مرخصی می گیرم یه سری به وبلاگ می زنم ایمیلها رو چک می کنم تنها سرگرمی من تو این شهر کوچیک همینه  بعضی وقتها با خودم فکر می کنم 12ماه من چطوری می خوام تو این شهر دوام بیارم نمی دونم  دل خوشی به این که چهل و پنج به چهل و پنج روز می ری مرخصی  همه آدمها تکراری نه دوستی نه خنده ای  ،اینجا فقط باید بگی چشم هر کی هرچیزی میگه هر دستوری میده باید بگی چشم بعضی وقتها با خودم می گم یه روزی تمام وسایلم رو جمع می کنم واز این شهر می رم ودیگه بر نمی گردم اما 12ماه مانده تا سربازی من تموم بشه

اینجا تنهایی تنها....

کتابهای کارشناسی ارشد رو اوردم ودارم یواش یواش می خونم  اما می ترسم می ترسم مثل سال قبل درنیام خیلی می ترسم اما کورسوی امید مجبورم می کنه بخونم ومی خونم .

چه روز عجیبی بود وقتی اومدم به اینجا .داداشم وبابام منوتا راه آهن زنجان رسوندند وبعد سوار قطار شدم تا مراغه وبعد رفتم ارومیه وبعد ماکو

ولی به دوتا چیز امیدوارم اول خدا وبعد گذر زمان تا چشم به هم می زنی روزها تموم می شن به قول سربازهای اینجا چون می گذرد غمی نیست .

به دلیل نداشتن حرف خاصی این پست را در هم بر هم زدیم


به دلیل نداشتن حرف خاصی این پست را در هم بر هم زدیم خود این تصاویر ونوشته ها حرف بسیاری از ماست


این تصاویر را تقدیم می کنم به تمام عزیزانی که از آنها دورم


از گروه اینترنتی پرشین استار


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتـی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





چند تا عکس کودکانه جالب












Difference between easy and difficult
فرق بین آسان و مشکل


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است

Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity
نشان دادن یپروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است

Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side
حظ کردن از یک ماه کامل آسان اس
ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up
زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است

Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value
لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است

Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise
قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day
گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است

Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself
انتقاد از دیگران آسان است.
ولی خودسازی مشکل است.

Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them
ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است

Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it
گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است

Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it and put it into action
فکر کردن برای پیشرفت آسان است
متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt
فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است

Easy is to receive
Difficult is to give
دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است

Easy to read this
Difficult to follow
خوندن این متن آسان است
ولی پیگیری آن مشکل است

Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings
حفظ دوستی با کلمات آسان است

حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است


من این دو پست رو دبوباره می ذارم تو پست آخه خیلی دوستشون دارم

من به کودکی ام اعتقاد دارم

تمام دیوارهای این شهر می دانندکه در جایی از این شهر کودکی های من ریشه دوانده است.در جایی از این شهر خانه ای وجود دارد.که خوابهای هفت سالگی من در آنجا تعبیر می شود. خانه ای که در آن تمام اسباب بازی های من جاریند.آری تاریخ من از اینجا سرچشمه می گیرد .

کوچه ای درست در وسط این شهر شلوغ وخانه ای سیمانی با بوی کاهگل خاطرات من،همین اطراف

من اما....

چقدر زود بزرگ شدم. احساس می کنم در نیمه دوم زندگی حسرت نیمه اول را می خورم.

احساس می کنم تمام تیله های کودکی ام هر شب وقتی به خواب می روم میان ژست خاص دست هایم جاریند.

یادش بخیر هفت سنگها،وسطی ها،فوتبال ها،بچگی هایمان چقدر صادقانه گذشت.بزرگ که شدم.آرزو کردم. که کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

خانه کودکی ام چقدر زیبا بود.

من وبرادرو خواهرهایم حیاط کوچک خانه خودمان را تقسیم می کردیم. ونهال محبت می کاشتیم.وسط باغچه درختی بود که میوه زندگی می داد.ومن وقتی درخت باغچه از میوه های نرسیده باردار بود.جیب هایم را پر می کردم.ومیان نگاههای متعجب دخترا ن محله وسط بازی فوتبال، می خوردم . ما با دختران محله فوتبال بازی می کردیم .بدون آنکه فکر کنیم روزی بزرگ می شویم.

وحالا من ....

از تمام سعید ها وحمید ها و وحیدهای کودکی ام بی خبرم.

از تمام کودکی هایم جز خانه ای که به سیر طبیعی سرنوشت آن را فروخته ایم.واز آن کوچ کرده ایم . وجز یک کوچه که آن را به وادی غربت سپرده ایم .چیزی نمانده است.

واز آن کوچه جز یک پسر به اسم من که هر چند وقت یکبارباحسرتی وافرو بغضی قاصراز آن می گذرد. چیزی نمانده است.

واز من جز یک حسرت همیشگی وجز یک تنهایی چیزی نمانده است.

آری من به کودکی ام اعتقاد دارم

چهارشنبه 26 فروردین ماه سال 1388
نامه ای به خدا

تو مثل همیشه کنارم بودی می خواستم بخوابم اما تو رهایم نکردی هر شب میان  کا ج های با غچه  خانه ما  پرسه می زنی هر روز میهمان قلب من می شوی من تو را دوست دارم  .

می گویند غم را آفریده ای که همیشه به یادت باشم می گویند بالاتر از همه ای نه به خاطر اینکه  مغرور هستی  بلکه به خاطر اینکه دست  دیگران را بگیری. آری من تو را دوست دارم.

کنار پنجره اتوبوس نشستم  صندلی کناری من خالی بود . راننده داد می زد ماهد شت حرکت ، و اتوبوس حرکت کرد وتو برایم دست تکان دادی  ومن در قنوت آنقدر ربنا گفتم . که چشمانم قرمز شد . آری من گریه کردم . من تو را دوست دارم.

هر کس چیزی می گفت : همه داشتند در مورد فیلم دینی حرف می زدند.از آرمان ها و معیار ها حرف می زد نند .من اما بلند برگشتم وگفتم خدای من کنار ایستگاه  اتوبوس ایستاده است. و هر وقت اتوبو س  دیر بیاید اورا صدا می کنم و بعد شنیدم که همه می گفتند که این پسرک اهل کجاست. ساده است آری من این ساد گی را دوست دارم.

موبایل داشت پخش می کرد :چه سخته شب ها به یاد کسی گریه کنی و وقتی او را می بینی در حالی که سعی می کنی بغض ات را پنهان کنی فقط یک کلمه بگویی :سلام

واز تو چیزی خواستم . من این خواستن را دوست دارم

و حالا زمان گدشته است   در کوچه  غنچه ها دعوایشان گرفته است. دیشب یکنفر در حالی که ترانه می خواند. از کنار پنجره اتاقم رد شد. ولی من بیدار بودم . داشتم به این فکر می کردم. که این نامه را چگونه به تو برسانم . هیچ را هی نبود . نشستم نامه را دوباره خواندم.گریه ام گرفت.احساس کردم.تو هم داری نامه را می خوانی احساس کردم .با منی ، ودرست احساس کردم .با فرشته ها صف کشیدید . وبرای من دست زدید.خوشحا ل شدم . آری من این باهم بودن را دوست داریم.

نامه ای به خدا از طرف یک تنها