اولین باری که رفتم سینما از مدرسه بردن سوم ابتدایی بود .فیلمش خواهران غریب بود افسانه بایگان و خسرو شکیبایی بازی کرده بودند .دومین بار دوم راهنمایی با محمد جعفر رفتیم سینما ،فیلمش سام ونرگس بود خیلی فیلم جالبی بود اولین فیلم محمد رضا گلزار بود اگه اشتباه نکنم .دوم راهنمایی (تابستونش) تو یه مغازه الکتریکی شاگردی( تو چهار راه اول کوچه مشکی) می کردم .ظهر با بچه های همسایه می نشستیم داخل مغازه بعد با هزار دردسر رادیو فردا رو می گرفتیم واحساس می کردیم این دیگه آخر سیاسته (یکی نبود بهمون بگه بیکارین شما) یاد مهدی ومحسن به خیر ....اون موقع تازه شادمهر اولین آلبوم خارجیش رو خونده بود (اگه اشتباه نکنم)
آدم فروش دستتو رو شده برام قصه هاتو بلد شدم
من آدم خوبی بودم به خاطر تو بد شدم تو بد شدم آدم فروش....
آهنگ مسافر ،عطر یاس ،دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ،وخیلی از آهنگهای داخلی شادمهر رو داشتم .زمانی که پیش دانشگاهی بودم یه پسره داشتیم به اسم علی ذاکری نیک ،خیلی شلوغ بود اون زمان یادمه آهنگهای بنیامین تازه اومده بود علی یه ام پی تری پلیر داشت همیشه گوش می کرد
دنیا دیگه مثل تو نداره نه داره نه می تونه بیاره
دلا همه بی قراره عشقن اما عشقه که واسه تو بیقراره
نه نداره دنیا مثل تو مثل تو
معین هم یه آهنگی داشت به اسم فراموشم نکن خیلی خیلی دوستش داشتم خیلی.....
یگانه هم یه اهنگی داشت به اسم ای دختر بی وفا اون هم خوب بود.
پویا هم یه آهنگی داشت فوق العاده بود.
می خوام برم می خوام برم گریه نکن پشت سرم
مام وطن منو می خواهد می گه کجایی پسرم
خورشید و با خود می برم ستاره ها پشت سرم
ابر مسافرم میاد همه میشن همسفرم
بدون تو ای وطنم نه منم نه من منم .....................
آهنگش خیلی خوب بود تو تنهاییم خیلی وقتها می خونمش آخه من اکثر ترانه های داخل گوشی خودمو حفظم .
فکر می کنم تو دورانی که برای کنکور می خوندم آلبوم وایستا دنیای رضا صادقی خیلی خوب بود آلبوم خوبی بود این آلبوم رو پسر عمه ام وقتی رفته بودم کرج خونشون، بهم معرفی کرد.
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
از دلم تا کی هوای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
قصد رنج بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم............
دلم می خواد تا ته بنویسمش و بخونمش
در دوران ترم اول دانشگاه محسن یاحقی یه آهنگی داشت زیاد گوش می کردم .
کناره هر قطره اشکم هزار خاطره دفن
اینقدر خاطره داری که گویی قد یک قرن
گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثه زهره
ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهر ه
درسته با منی اما به این بودن نیازارم
تو که حتی با چشمات هم نمی گی آه دوست دارم..........
بعدش آهنگهای زیادی بودند که باهاشون خاطره داشتم .مثل سیاوش قمیشی ،نیلوفرانه افتخاری،یگانه ،مجتبی کبیری وخیلی های دیگه....
یادش به خیر با چهار نفر از بچه ها چهار سال پیش که رفته بودیم اصفهان این ترانه سیاوش رو زیاد می خوندیم .
من همون جزیره بودم خالی صمیمی وسرد
روی رقص خیس موجها قامتم یه بستر نزم
یه عزیز دردونه بودم..........
آدم با خیلی چیزها خاطره داره مثل خیلی از فیلمها مثل ....
ماجراهای هاکلبرفین ودوستان ،یا کارتون زورو که پنج شنبه ها می داد وبابام همیشه میگفت بزن یه شبکه دیگه این چیه نگاه می کنی.
مثل ماجراهای نیلز ،فوتبالیستها که وقتی شروع می کرد هیشکی تو کوچه نبود.
مثل فیلم سینمایی دشمن ملت که آمریکایی بود .
یا فیلم سینمایی عطش که جزو اولین فیلمهای بهرام رادان بود .
مثل گلستان که اولین فیلم سینمایی هندی از تلویزیون بود وموضوعش یه خدمتکار داخل خونه بود که به یه بازیگر معروف تبدیل شد وبچه الان بعضی وقتها اون تکیه کلام معروف رو می گن وباهاش می خندند (صابجی تو سیلی رو به اینجام نزدی (گوشش) به اینجام زدی(منظورش قلبش بود).
وبعدش رام و شام پخش شد .
مثل روایت فتح ، سفر به چزابه ،خانه سبز ،جنگ78 ،مجید دلبندم،سجاده آتش
وخیلی چیزهای دیگه مثل همین امروز که من نشستم دوباره انتهای خیابان هشتم ویک حبه قند رو دیدم وباهاش گریه کردم مخصوصا انتهای خیابان هشتم خیلی خوب بود .
بعضی چیزها همیشه با آدم هستند و خاطرات مارو تشکیل می دن خوب یا بد.
آن روزهای سر شار را یادم هست سر شار دوست داشتن وعشق خوب یادم هست وقتی باران می آمد وکوچه را خیس می کرد ما دلمان برای پنجره می سوخت برای گلدان لب باغچه برای مزرعه قسمت شده کودکیمان خوب یادم هست ما با خنده کودکان روی سر در عکاسی می خندیدیم وبرایشان دست تکان می دادیم بعضی وقتها از سر احساس نا بینایی را از خیابان رد می کردیم ویا گوشمان برای پیرزنها تیز می کردیم تا درد دلشان بی جواب نماند .خوب یادم هست تابستان کلاه کاغذی برایمان کافی بود واز تمام کتابها صدای پای آب سهراب لذت بخش ترین قصه زندگیمان بود .واشکهایمان روی کوچه هایی تنهایی فرود عارفانه ای داشت .وزندگی جاری بود .
آن روزها را خوب یادم هست تورا به زیباترین شکل دوست داشتن به خاطر دارم .چون ان روزها تو را دوست می داشتم ولی امروز...
هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم فکر می کنم که باید آن روزهای خوب را زیر بالشی بالای کمدی پیدا کنم وبه زندگیم پیوند بزنم ولی خودم می دانم بی فایده است .هر روزبغل پنجره می نشینم وفکر می کنم آدم برفی که آن روزها درست کرده بودیم دارد مرا صدا می زند ومدام توی گوشم می پیچد .یوسف یوسف ...
بعضی وقتها به حماقت خودم می خندم وفکر می کنم اینها چیز عجیبی است وعجیب تر اینکه فکر می کنم .من همانم وآن روزها هم ای روزهایند .عجیب نیست .کجای قصه ما ادمها عجیب است این که بزرگ می شویم ویا این گذشته هایمان را نمی توانیم دفن کنیم فکر می کنم هرروز باید در پیاده رو یک خیابان شلوغ بنشینم .وتمام آدمهای خوب را بشمارم انگشتان دستم کافی است؟؟ .چقدر خوب می شد .انگشتان دستم را کم می آوردم وتمام دوستانم را جمع می کردم وکنار هم می نشستیم وادمهای خوب زندگیمان را می شمردیم .
دلم برای خودم تنگ می شود مگر قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد .به قول بعضی ها شاید قرار است .فردایی نباشد چه فرقی می کند اگر من می توانستم خوب باشم .بود و نبود فردا چه فرقی می کرد.
.
.
.
.
امشب می خواهم در این شب طولانی حسن ختامی بنویسم کسی چه می داند شاید من امشب از خواب ابدی بیدار شدم وزندگی جدیدی را اغاز کنم همیشه ادعای من این بوده که انسان شناس خوبی بوده ام وهمیشه از اینکه می توانستم گاهی وقتها اطرافیانم را بهتر بشناسم خوشحال بودم من آنها را می شناختم می دانستم با چه چیزی شاد می شوند وبا چه چیزی ناراحت وخیلی چیزهای دیگر ...ولی کاش می توانستم خودم را بشناسم حالا بعد از 24 سال احساس می کنم هنوز خودم را نمیشناسم وطبیعتا هیچ وقت نمی توانم خدایم را بشناسم اما گفتم حسن ختام ....حسن ختام چه چیزی؟
دلم می خواهد امشب سر اغاز زندگی جدیدی برای من باشد همان دوست داشتنی را که در من سالها رشد کرده بود از بین رفته است .من تغییر نکرده ام این شرایط است که تغییر کرده است من همان یوسفم.
دوست داشتن را از ادم میگیرند وبرایش عشق جدید می تراشند اورا عصبانی میکنند وگاهی وقتها به او می خندند .دیگران برایت انتخاب می کنند و برایت تصمیم می گیرند. تو نه دلت می خواهد بخندی ونه گریه کنی هیچ حسی نداری این روزها از این لحاظ کمی مشکل داری
راننده اتوبوس دارد عصبانیم می کند دو ساعت تاخیر حرکت می روی چند بار با او بحثت می شود ولی بقیه مردم بوق هم نیستند هیچ کدام اعتراض نمی کنند بالاخره را ه می افتد اولین مرخصی ات است داری می روی دوستانت راببینی خانواده ات را بنیامین را متین را دلت برایشان تنگ شده است .اما رسم عجیبی داری فکر می کنی همین فردا باید برگردی تو مسافری ؟/
این روزها رابطه ات با خدا خوب است واین برایت این روزها خیلی خوب است خیلی ارزو می کنی این رابطه همیشه باشد فقط خدا کند.
ان بیرون همیشه حسی می کنی حرفهای زیاد ی برای گفتن داری اما اینجا وازه ها از ذهن آدمی می پرند وهیچ می شوند .
سری به دانشگاه می زنم تادفترچه وام دانشجوییم را بگیرم خیلی امیدوارم دوستانی را هم ببینم اما کسی نیست اینجا را که می نویسم دوست دارم بروم خانه دلم برای اشپزی مادرم تنگ می شود ابگوشتش را با هیچ غذایی عوض نمی کنم باید بروم.
حرفی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها...
رجبعلی نکوگویان (زادهٔ ۱۲۶۲، تهران - درگذشتهٔ ۲۲ شهریور ۱۳۴۰، شهر ری)، مشهور به شیخ رجبعلی خیاط از عارفان مشهور است.پدرش، مشهدی باقر، پیشهور بود. رجب علی نکوگویان در روز دهم شهریور ۱۳۴۰ هجری شمسی و در سن ۷۸ سالگی درگذشت. او را از عارفان و اهل باطن دانستهاند که توانایی شناسایی باطن افراد (در اصطلاح شیعی : چشم برزخی) را داشته است.قبر او در ابنبابویه تهران است.
رجبعلی نکوگویان دارای ۸ فرزند، شامل: پنج پسر و چهار دختر بود که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت. شیخ رجبعلی خیاط، عامل پیشرفت خود در معنویات را، اخلاص عمل توصیف میکرد. رجبعلی نکوگویان در عالم سیاست نبود، اما با رژیم پهلوی و سیاستمداران حاکم آن به شدت مخالف بود.
| رجبعلی نکوگویان | |
|---|---|
تصویری از رجبعلی نکوگویان |
|
| زادروز | ۱۲۶۲ تهران |
| درگذشت | ۲۲ شهریور ۱۳۴۰ (۷۸ سالگی) شهر ری |
| آرامگاه | ابنبابویه |
| محل زندگی | شهرری، تهران |
| ملیت | ایرانی |
| پیشه | خیاطی |
| لقب | شیخ رجبعلی خیاط |
| مذهب | شیعه |
| مکتب | محبت خدا |
| والدین | مشهدی باقر |
| گفتاورد | محبت به خدا، آخرین منزل بندگی است. |
بعضی وقتها منتظرم تا کسی مرا صدا بزند وبگوید یوسف: ومن با تمام احساس جواب بدهم سلام وخداحافظ دلتنگی
دوست دارم اتفاق جدیدی شخص جدیدی واین زندگی تکراری را در گور دفن کنم
وبعد چه شود ....
مرا باید یک نفر صدا بزند که دوستش دارم باید امیدوارم کند وزندگیم را روشنتر کند ومرا به لحظه های بعد امیدوار کند برای یکبار هم که شده مرا صدا کن
صدای تو خوب است.
این همه روزها من با تمام بی ایمانیم تو را صدا کردم یکبار تو مرا صدا کن تا آنقدر ایمانم قوی شود که هر روز من تورا با صدای خوب دوباره صدا کنم .
زنده یاد سهراب سپهری
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید