این روزها چوپان همیشه چشم به راه است.
سارای من برخیز اینجا پرزآه است
لیلای من باشی زتو مجنونترینم
فکری بکن ابن السلام زندگی از جنس جاه است
ادم میان زندگی درگیر نفس است
ازفکرگندم فارغ و درگیر کاه است
با من کمی از رازهای زیستن گو
اینجا میان راهها از چاه چاه است
سارای من دستان تو اقلیم عشق اند
اقلیم عشقی که در آن هفتاد ماه است
امشب بیا مهمان چشم خیس من باش
چشمان من درچشم تو عمق نگاه است
در ذهن چوپانم نمی گنجد که این سیل
روزی که می ارد تو را آوردگاه است
ان روز، روز ذلخوشی، روز وصالت
صبحی که خورشید از پی شب رزم گاه است
سارا وچوپان قصه افسانه ای ترکی و عاشقانه است که سارا به خاطر ازدواج نکردن با خان روستا خود را به رودخانه می اندازد.واب او را با خود می برد.
ابن سلام کسی که با لیلی ازدواج کرد
روزمادر هم مبارک ، نیستم که برای مادرم هدیه بخرم ،مادر عزیزم روزت مبارک
مادرا خیلی مهربونن همیشه وقتی زنگ می زنم ومی گم که دارم میام مرخصی به خونه که می رسم ساعت یک شب میبینم همه خوابیدند اما ماما نم با نگرانی میاد ومیگه چرا دیرکردی این قضیه همیشه وقتی با بچه می ریم بیرون ومن دیر میالم خونه تکرار میشه مادری که بدون چشمداشت برا من خیلی زحمت کشیده این روزها تو دوران سربازی قدرشو بیشتر می دونم خیلی دوستش دارم.خدا هیچ خونه ای رو بی مادر نکنه وخیلی دلم براشتنگ شده خیلی....
دیروزتوسریال پروانه یه سکانسی بودکه منو خیلی غمگین کرد خیلی صحنه خوبی بود
پروانه :من می خوام برم..
.
.
.
امیر : اینها همه نشونه اینه که عاشق شدی
وپروانه میشینه رو صندلی وگریه اش می گیره
......
اونجا که امیر به پروانه میگه من خوشبختی تو رومی خوام وپروانه میگه من خوشبختی نمی خوام من تو را می خوام.
وبعد می ذاره ومی ره.
سریال خوبیه
سالها جان به لب عشق تو آمد به کلام
جانم آمد به لب هیچ نگفتی تو کلام
چشم ها در غم چشمان تو لبریز شدند
محو چشمان تو گشتیم نکردیم سلام
موج چشمان خروشان تو آرام نشد
لیک چشمان من آرام گرفتش ، آرام
گفتمش با دل خود عشق همه افسانه است
وانگهی باز دلم گفت نه این است ،مرام
من نه آن واژه تسلیم الفبا کردم
بلکه دشمن صفتان عشق بکردند حرام
یاد ما هیچ نکردی و ندادی پیغام
آخر از غصه جوانمرگ شدیم، ندادیم پیام
در ساعت به وقت دلتنگی زمان از حرکت می ایستد تمام چشمانت را می دوزی به در وحس می کنی تازگی باید دری داشته باشد از چشمهایت فارغ می شوی دلت را می سپاری به گوشهایت اما آنها جز این صدای سر سام اور سکوت چیزی نمی شنوند .وکالت را می دهی به دستهایت ُاما تنهایی غریبانه دستهایت پیداست چیزی نیست و کسی نیست تنهایی در دریای دستهایت جاری است . همه چیز را یک لحظه می سپاری به فکرت تا با یادآوری چند و چونی از خاطرات کهنه اما رنگ گرفته لحظه هایت را تازه تر کنند اما وقتی چشمها دوری را باور دارند خاطره ها می توانند کاری بکنند نمی شود یک انقلابی یک کودتایی باید کاری کرد .
باید تمام حست را به قلبت بسپاری درست است این روزها تند تر از همیشه می زند اما همیشه می فهمد که کسی هست چیزی هست وتو را ......... تازه تر می کند
باید همه چیز را بسپاری به دلت ودستانت را با لا بیاوری به هم قلاب کنی فکرت را پر کنی از خاطره های خوب گذشته ات وچشمهایت را بدوزی به دور ترین نقطه زمین وگوشهایت رابسپاری به ترنم باد بهاری و فریاد بزنی که ...... دوستت دارم برای همیشه نازنین من
چند وقتیه انگار قسمت نیست
چیزی بگم... خیلی دلم ریشه
هی با خودم می گم تو یه مردی
یه کم تحمل کن درس می شه
حالم رو این روزا که می پرسن
میگم خودم خوبم... دلم خوبه
آدم بدون شعر یه سنگه
برنوی بی باروت یه چوبه
از عشق می ترسم تو این روزا
عشقی که اول آخرش سوزه
باید سیاوش باشی تا رد شی
اسبت که چوبی باشه می سوزه
من واسه چیزایی دلم تنگه
که خیلی پاک و بی نشون بودن
اون دستای سرد و زمختی که
با نخل و شبدر مهربون بودن
من بچگی هامو دلم می خواد
مشتی پرستو یه کمی گنجشک
مادر بزرگم رو ... که پر زد رفت
از بس تو این دنیا نمی گنجشک
اون بند پهن مشکی چرمی
که باش در مشکو ببندم کو
جوجه خروس لاری ام چی شد؟
پروانه های پشه بندم کو؟
خونم کثیفه دود این شهره
حس می کنم دلگیر و افسردم
ای کاش می شد با پسر داییم
بازم انار دزدی می خوردم
دلگیرم از این شهر و آدمهاش
از اومدم اینجا پشیمونم
بابام داره نخلا رو آب میده
من... خاک بر سر ... توی تهرونم
همین.....