تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

شب یلدا مبارک

اسمش را می گذاریم شب یلدا وفکر می کنیم این شب یلدا حتما خیلی طولانی تر از شبهای دیگر است فال حافظ می خوانیم انار می آوریم و هندوانه ، با شوق عجیبی آنها را می چینیم کنار هم  وفکر می کنیم فقط همین یک شب را داریم برای دیدن دوستان و اشنایان وفکر می کنیم باید گوشیهایمان را اماده کنیم و دوستانمان را با یک پیامک زیبا سورپرایرز کنیم اما شاید می دانیم و شاید هم نمی دانیم که این شب از شبهای دیگر فقط چند ثانیه بیشتر است فقط چند ثانیه ،چند ثانیه ... 

این زندگی مدرن چه بلایی سر ما آورده است که برای دیدن آشنایانمان باید دنبال بهانه ای باشیم  وبرای بوسیدن دست پدرو مادر خودمان منتظر رسیدن عید سال بعد باشیم  

 

ما کارتن خوابیم

همه ما کارتن خوابیم فرقی نمی کند یکی کارتون خواب اعتیاد است یکی کارتن خواب غرایز جنسی است یکی کارتن خواب غرور احمقانه اش ویکی کارتن خواب بد قولی وقت و بی وقت ..... 

عجیب ادعاهای جالبی داریم یا شاید بگویم جالب است ادعاهای عجیبی داریم  حس می کنیم همیشه همین گونه خواهیم بود همیشه جوان پر شر و شور ..نه حقیقت همیشه چیز دیگری است براستی زندگی همان حقیقت نهفته در زندگی ماست که هیچ وقت پی به آن نخواهیم برد خدای به آن بزرگی در کجای زندگی کوچک ما قرار دارد جایی خواندم از حضرت علی که می گفت :چه زشت است درشتی هنگام بی نیازی و فروتنی هنگام نیازمندی   جمله بسیار بزرگی است  بارها و بارها مرا به سکوت و تفکر واداشته است از این جمله از این عبرتها بسیار است اما ما کجاییم ،کجا، 

 

 

از دوازده فیلم ایرانی که خیلی ها را نه با تفکر بلکه با سریع رد شدن نگاه کردم وحالم را بهم زد می خواهم بنویسم این روزها همش دادمی زنند که آمار طلاق بیشتر از ازدواج شده اون وقت  هیچ کاری نمی کنند اگر قرار است جامعه ما دچار ناهنجاریهای اجتماعی کمتری در سطح خانواده شود باید تمر کز بیشتری روی سینما صورت بگیرد خیلی دلم می خواست یه مقاله پر و پیمون از این روزهای سینمای خانگی بنویسم اما یا تنبلی کردم یا وقت نشد .فیلمهایی مثل چه خوبه که برگشتی ،من مادرش هستم ،آقا و خانم میم، پل چوبی ،وخیلی از فیلمهای دیگر نه تنها بار مثبت اخلاقی ندارند بلکه خیلی هم مضرند واقعا عجیبه آدم نمی دونه از این همه غفلت مسولان ارشاد  چی کار کنه البته این فیلمها در طی سالهای اخیر اونقدر عادی سازی کردند که شاید جامعه ما دیگه ککش نمی گزه دیگه فکر می کنم ازخیلی از این بار اخلاقی های منفی خوشمون هم میاد  نمی دونم .... 

 

ترجیح می دم این روزها انیمیشن های روز رو ببینم تا فیلم ایرانی  

 

فردا مرخصیم تموم میشه چهل روز دیگه برمی گردم وتمام میشه این سربازی ....

روزهای پاییز بی آنکه تو با من با شی می گذرد نه خودم هستم ونه تو بی گدار به آب می زنم ومی رسم به لحظه های خوب پیاده روی ،لذت می برم از دیدن آدمهای جورواجوروخسته نمی شوم نه من خسته نمی شوم این روزها آمار بد قولی هایم خیلی زیاد شده است تمام عالم و آدم از من دلگیرند چه عیبی دارد تو هم یکی از آنها من هم یکی از آنها ،با دلگیر بودن تو شاید کنار بیایم اما با خودم چه کنم می توانم دلگیر بودن تو را تو جیه کنم دلیل بیاورم ریسمان ببافم که تو از من چیزی نمی فهمی اما خودم را چگونه تو جیه کنم بگویم خدایم نمی بیند نمی شنود ،از دیدن میوه فروش کنار خیابان از حرفهای راننده تاکسی از هرچه آدم که با عث می شوند به خودم فکر نکنم لذت می برم فرار می کنم آری باید اقرار کرد فرار بهترین واژه برای این روزهای من است .هیچ چیز مثل به خواب زدن خودم در لابلای این دوگانگی افکار، کردار به این لذت نیست چاره ه چیست ؟ من فکرم، به جایی قد نمی دهد خیلی وقت است منتها آن موقع خودم را به خواب زده بودم ولی حالا مدام تکرار می کنم کسی که خودش را به خواب بزند کسی نمی تواند بیدارش کند . شاید این روزها آخرین روزهای بی خیالی باشد خودم را می سپارم به برگهای پاییزی به ابرهای تیره به خنده تلخ مردمانی که از گرسنگی می میرند اما قرمزی لبهایشان را از یاد نمی برند نمی دانم چه کنم بنویسم، بخوانم، بروم، بایستم، نمی دانم،  ترکیب را از یاد برده ام زیاد جسم با روحم هم خوانی ندارد فکر می کنم هر روز دچار خلا اساسی می شوم  ومی شوم هیچ یا شاید این روزها کمتر از هیچ، کمتر از دوران پاک بچگی ، آری کمترم انگار خیلی مانده تا بدنیا بیایم وبچگی کنم وبزرگ شوم،  من نمی توانم خستگی این روزهایم را در هیچ جایی پنهان کنم  من دیگر نمی توانم باید چیزی یا کسی به دادم برسد دیگر تنهایی پیاده روی کردن نمی چسبد باید پاییز را دودر کنم ،وبنویسم زنده باد تولد دوباره، زنده باد بهار ،زنده باد اول خرداد ...

برخورد های جالب با بچه ها

یه بار زمانی که  اول دبیرستان بودم برای یکی از عمه هام عیدی برده بودم دم عید بود و من اولین بارم بود که عیدی عمه ام رو می بردم نشسته بودیم داشتیم میوه می خوردیم بعد من داشتم سیب پوست می کندم  نوه عمه ام که دو سال بیشتر نداشت به من گفت چیکار داری می کنی بهش گفتم  دارم میوه پوست می کنم به من با همون لحن بچگانه گفت  میوه همه ویتامینش تو پوستش ؟؟انقدر خنده ام گرفت که نگو.

یه بار زمانی که تو پایانه تو یه مغازه مبلمان به عنوان فروشنده مشغول کار بودم سال 86 بود  یه همسایه داشتیم که یه بچه ای داشت به اسم سمانه  ،یه روز من جلوی مغازه ایستاده بودم دیدم سمانه جلوی مغازه وایستاده و انگشتشو بالا گرفته (مثل بچه هایی که تو کلاس اجازه می گرفتم ) بهش گفتم سمانه این چیه ،اون هم خیلی با پر رویی گفت این همون انگشتی که مامانم همیشه می کنه تو دماغش  همه همسایه از خنده غش کردن ولی ماما نش سریع اومد بچه رو کشون کشون برد تو  خیلی خندیدیم .

یه بار تو بازار قیصریه که به عنوان فروشنده کار می کردم یه همسایه ای داشتیم که یه دختر کو چولوی خیلی نازی داشت خیلی شبیه عروسک (دقیقا شبیه انیمیشنی که مادر بچه تبدیل به خرس میشه ) بود  خودش می گفت یه بار تو مغازه وایستاده بودم ودخترم که دوسالی بیشتر نداشت نشسته بود رو پیشخوان  ،بعد یه مشتری اومد گفت اقا این عروسک چند بعد دخترم پلک زد و سرش رو برگردوند می گفت هر دو مون خیلی خندیدیم

بچه ها خیلی دنیای جالبی دارن من خودم سه تا خواهر زاده کوچولو دارم که بعضی وقتها کارهای خیلی خنده داری انجام می دن  اوصولا من با بچه ها خیلی زود ارتباط برقرار می کنم  خیلی دوست دارم در آینده یه مهد کودک بزنم

وای تهنایی باز تهنایی

یه رفیق لر داشتیم این شعر چنان با سوز و گداز می خوند که کیف می کردیم  خیلی خوب می خوند  یادش به خیر آموزش   انگار نه انگار یک سال گذشت حالا از خدمت من سه ماهی بیشتر نمونده یواش یواش باید خدودموبرای رفتن آماده کنم

خی داینی داینی نترم که تونه ز یادم ببرم

وقتی که به او رو نیرم پللت ایا بر نظرم

وای تهنایی باز تهنایی چه کنم مو وا غم یار
وو خدا گل با رهدنس دیه روزمه کرد چی شو تار

آخی داینی قربون اون خالت ونده تش به جونم تیا کالت
کاشکی ای دلم چی گو تو بید ونده بی به گیل دسمالت

آخی داینی داینی بیو کلم دی نکن بیشتر خین به دلم
دیدی که چه وابی بعده خوت جاوارگه وا بی منزلم

آخی داینی داینی قربونت ایخوام که وابوم مهمونت
آخی داینی قربون همو خالت سهدم و برشتم ز دندالت



ترجمه

داینی

آخه داینی داینی نمی تونم که تو رو از یادم ببرم
وقتی که به آب رودخونه می نگرم (نگاه می کنم) گیسوهای تو میان توی نظرم

وای تنهایی باز تنهایی چه کنم من با غم یار
به اون خدا، که گل با رفتنش دیگه روزم رو کرد مثل شب تار

آخه داینی قربون اون خالت گذاشته آتیش به جونم چشمای رنگیت
کاشکی این دلم مثل گوی (1) تو بود، گذاشته بود به گوشه ی دستمالت (روسری ات)

آخه داینی داینی بیا پیشم دیگه نکن بیشتر خون به دلم
دیدی که چی شد بعد از خودت، خونه شد جای من

آخه داینی داینی قربونت می خوام که بشم مهمونت

آخه داینی قربون همون خالت سوختم و برشته شدم از شیون تو


تونستید تو اینترنت ترانه اش رو سرچ کنید خیلی خوبه


تو آموزش تو 120 نفر فقط من یه نفر ترک بودم خیلی تنها بودم اوایل ،ولی بعدها با بچه ها صمیمی شدیم  همیشه وقت خواب همین رفیق لریمون که ترانه رو می خوند با خنده می گفت :شب به خیر کردها شب به خیر لرها  ،شب به خیر خوزستانیها،شب به خیر یه دونه ترک   بعد کلی می خندیدیم  یادش به خیر  چقدر زود گذشت.