تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

تاثیرات سربازی

سربازی تاثیر زیادی تو زندگی من نداشت اما نمیشه گفت بی تاثیر بود ازمهمترین تاثیراتی که داشت می توان به

1-من تا حالا دوری از خونه و زندگی تو یه محیط دسته جمعی با یک مشت قوانین سخت و طاقت فرسا رو تجربه نکرده بودم تجربه خوبی بود با اقوام مختلف ایرانی برخورد داری و می فهمی هر کدوم چه ویژگیهایی دارن مثلا من تو دوره آموزشی با لرها ،کردها،عربها ،برخورد داشتم  با همدانی کرمانشاهی خوزستانی ایلامی و لرستانی ها برخورد داشتم .کرمانشاهیها هوای ادمو داشتن خوزستانیها خیلی خونسرد بودن ،لرها یه کم بی انظباط بودن (دیگه ببخشید)،همدانیها خیلی خوبن خیلی ...

2- کلا فرم زندگیت تغییر می کنه خوابت از 4ساعت تو دوره آموزشی تا هشت ساعت تو روزهای عادی متغیره غذات رو باید سرساعت بخوری،باید سر ساعت ده بخوابی ،وهمه چیز باید سرساعت اجرا بشه

3-اطاعت از مافوق :وقتی یه نفر از تو درجه اش بیشتره هر چی بگه باید گوش کنی البته اگه دستورش خیلی بی ربط نباشه باید یک رنگ لباس بپوشی و به مافوقت با دست احترام کنی

4-چون سختی زیاد میکشی صبرت زیاد میشه پخته تر میشی مثلا من این سری که اومده بودم مرخصی با  بابام یه بار دعوام شده یه ساعت شروع کرد به گفتن اینکه چرا اینکارو کردی تو خجالت نمی کشی چرا فکر نمی کنی   .من هم وایستاده بودم و فقط نگاهش می کردم نه تو ضیحی نه تو جیحی   یهو یادم افتاد من با قبل از سربازی چقدر فرق کردم خیلی راحت وایستادم تا بابام هرچی دلش می خواد بهم بگه  تو دلم خنده ام گرفت چقدر فرق کرده ام من...


وخیلی چیزهای دیگه ...


یک دوست خوب خیلی می تونه به خوب بودن سربازی کمک کنه اما کجاست دوست خوب اینجا همه سعی می کنن گلیم خودشون از آب بکشن بیرون...


تا بعد

هنوز یادمه عشق چه جوری بود

یک سال گذشت از روزی که من وبابک در صبح یک روز شهریوری وسایلمان را جمع کردیم وبا هم رفتیم جلوی ستاد نیروی انتظامی قرار بود بریم سربازی بابک رفت نیشابور من رفتم کرمانشاه ،یک سال از تمام روزهای غریبانه ای گذشت که من هیچ برداشت قبلی نسبت به آن نداشتم ،یک سال خیلی زیاد است اما به سرعت برق و باد گذشت ،خدا را شکر به قول بعضی ها مثل یک مرد دوازده ماه از خدمت سربازی را تمام کردیم آن هم چه خدمتی ...... 

شهریور برای من ماه ویژه ایست خیلی از خاطراتم خوب زندگیم در این ماه جا خوش کرده اند .کلا تابستان برای من فصل خوبیست ،تابستانها برای من یاد آور تمام روزهای عاشقانه ای که که گذرانده ام تابستان برای من بوی مهر و عاطفه می دهد .بوی دوست داشتن، بوی عشق،بوی رابطه های سرشار از احساس تابستان برای من فصل عجیبی است . 

هنوز که هنوز است با خودم می نشینم و فکر می کنم چگونه ممکن است آدمی به یکباره دلبسته کسی می شود که بدون او زندگی را دوام نمیاور د کسی را دوست دارد که برایش غیر منتظره است دوست دارد صبح تا شب با او باشد در خیالش با او حرف می زند حادثه می چیند قرار می گذارد و می خندد دیگران می گویند عاشق شده ای اما تو می گویی دوستش داری من نمی دانم چگونه ممکن است آدمی عاشق کسی می شود که از همه برایش مهمتر است مثل یک کمبود مهم می افتد به جانت وداد می زند اگر او نباشد می میرم ومثل آدمی که معتاد است درد می کشد آن هم چه دردی ؟ 

برایم هنوز جواب سوالهایم پیدا نشده است چند سال از بهترین دوران زندگیم را با کمبود تو بسر بردم وفکر کردم اگر تو نباشی نمی توانم باشم اما آنقدر این هجران را طولش دادیم که عقل من جای احساس را گرفت ودوست داشتن تو را از قلبم بیرون کرد حتی باورش برایم سخت است که چگونه به این راحتی ؟ 

 

البته باید اقرار کنم بعد از چند سال هنوز نام تو برایم عاشقانه است انگار در جسم و در تمامی من چیزی است که تو را می خواند حالا گاهی کم گاهی زیاد هنوز اسمت برایم تازه است برایم یاد آور حماسه های جاویدان عاشقی است .اما دیگر دیر شده است .لا اقل من اینگونه فکر می کنم . 

می دانی چند روزاست که تو را ندیده ام می دانم که می دانی ،شاید برای تو مهم نباشد اما برای من ...بهترین دوران زندگیم با تو خط خورده است . 

یکبار به یکی از دوستانم می گفتم من بهترین وعاشقانه ترین نمازهایم را وقتی خوانده ام که تو را دوست می داشته ام حالا می دانی چند سال است خدا را هم بدرستی عاشقی نکرده ام می دانی... 

به چه می اندیشم خدم هم نمی دانم یک روزگرم مرداد را هنوز یادم هست یه کوچه ای هست در شهرمان دقیق یادمه  

 

من تو بازار کار می کردم یه مغازه کیف فروشی بود فکر می کنم هفت سال پیش بود یه کوچه ای پشت مسجد جامع زنجان که راه داره به بازار در یه ظهر تابستان من اونجا چنان تو کوچه گریه  کردم که نگو اون روز روزی بود که قرار بود یه چند وقتی نبینمت هنوز یادمه می بینی ، 

نمی دونم بگم بادش به خیر یا .....بماند به قول خودم دیگر زمان گذشته است

یادش به خیر

این روزها خیلی دلم می خواست خونه بودم شاید بیشترین چیزی که دلم هواش رو کرده رفتن به مراسم افطاری دوستان و آشنایان باشه نمی دونید با هم بودن دور یه سفره افطاری چه لذتی داره اینجا من افطارمو تنهایی باز می کنم واین یه اتفاق ناخوشایند  

پارسال وسالهای قبل با دوستان بعد از افطار می رفتیم بیرون چه خوش میگذشت با بابک ،حمید، پیمان  یادش به خیر  

یه بار هم دسته جمعی با بچه های بهمنی می رفتیم افطاباغ حمید اینا یادش به خیر دلم می خواد سریع مرخصی بگیرم بیام خونه

سربازی خوب یا بد

این روزها دارم از این روزهای تکراری دیوونه میشم دارم یواش یواش می برم مطمئنم اگه شما هم جای من بودین احساسی بهتر از این نداشتین   

همیشه باید ساعت 6 صبح بلند بشی همون آدمهای تکراری رو ببینی همون کارهای تکراری رو بکنی ومنتظر باشی تا یه اتفاق تازه ای بیفته تا تنوعی ایجاد بشه  اما نمیشه . 

اینجا تکرار یک طرف آدمهای احمق دورو برت یک طرف اینجا از آدمهایی که ماهی یک میلیون حقوق می گیرن اما به اندازه یک دهم تو از کامپیوتر و مدیریت چیزی نمی فهمن دلت میگیره اینجا از آدمهایی که وقتی چیزی رو بلد نیستند از تو میپرسن اما تا وقتی تو حرف میزنی تو رو تحقیر میکنن وتو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی دلت میگیره اینجا هر کس هر چقدر هم که عصبانی بشه جز اینکه بگی چشم کاری نداری  راهی نداری  بدبختی همینه اینجا کارها نباید تو جیه بشن  توجیه نداریم؟ 

خسته ام تازه هفت ماه دیگه از این سربازی مونده هفت ماه .خدا رحم کنه  

دلت میگیره کسی نیست اینجا بمیری هم باید بی صدا بمیری بی صدا. 

از اینکه همیشه باید از دیگران درخواست کنی بهت چند روز مرخصی بیشتری بدن خسته میشی  اگه باز با یه آدم خوش اخلاق طرف بودی یه چیزی اما یه آدم غیر منطقی وبد اخلاق چه می فهمه ؟ 

البته همه اینجا اینطوری نیستند شانس ما اینطوری شده.  

 

نمی دونم چی کار کنم روزهای این جا به اندازه یکسال می گذرند . 

 

وقتی تصورش رو می کنم هفت ماه دیگه از تمام شدن این دوره چقدر خوشحال خواهم شد می خواهم بال در بیارم و از این شهر فرار کنم  فقط امید دارم این روزها هم یه روزی تموم میشن  

خدا بزرگه

شکست که می خوریم گاهی وقتها حتی نمی توانیم از جایمان بلند شویم چه بر سد به اینکه بخواهیم پرواز کنیم