X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

مسلمانی ما آن چیزی که نداریم

هر عیب که هست از مسلمانی ماست

سالها پیش در حوزه ی علمیه نجف بحثی در مورد زمان ظهور مصلح و رهبر آسمانی و یگانه ذخیره و منجی عالم بشریت در گرفت تا اینکه عده ای که نظر و عقیده ی ایشان این بود که در میان این همه انیسان احتمال وجود سیصد و سیزده یار و یاور مخلص و با وفا برای بقیه الله وجود دارد تصمیم گرفتند از میان خودشان یک نفر را انتخاب نمایند تا چهل شب به بیابان برود و از آقا جواب این مسئله را بپرسد که: سبب این همه تاخیر در ظهور آقا برای چیست؟
پس از نظر سنجی یکی از طلبه های مخلص را برگزیدند.
او شبها به بیابان میرفت ناله و استغاثه میکرد تا به حضور صاحب امر برسد. در شبی آن طلبه در عالم خواب دید که در بیابان و صحرایی ناشناخته سر در گم و حیران است. ناگهان متوجه جمعیتی شد که هلهله کنان به سمت و سوی او می آیند و او که رسیدند پروانه وار اطراف او را گرفتند سپس او را بر دست بلند نمودند و به را افتادند. پس از ساعتی به دروازه ی شهری رسیدند از دروازه داخل شدند قصر با شکوهی نمایان شد او را که مبهوت مانده بود وارد در آن کاخ نمودند به او لباس حریر پوشاندند سپس سفره ای رنگین گستردند.طلبه که از این همه احترام و پذیرایی متعجب شده بود از یکی سبب اینهمه احترام و پذیرایی را پرسیبد؟ آن شخص اظهار داشت: حاکم و امیر شهر ما از دنیا رفته است بر سر انتخاب جانشین اختلاف و درگیری روی داد. سرانجام تصمیم بر این شد که از شهر خارج شویم و به اولین فردی که برخورد کردیم او را به عنوان امیر و حاکم خویش برگزینیم. از شهر بیرون شدیم از اقبال و شانس تو همای سعادت برشانه ی تو فرود آمد. ناگهان دری باز شد و دختری چونان پنجه ی آفتاب به سالن قصر وارد شد آن فرد خطاب به طلبه گفت: این دختر پادشاه ماست تصمیم بر این شده است که او را به عقد و ازدواج تو در آورند. آیا او را می پذیرید؟ طلبه خوشحال و شادمان لبخندی زد و گفت: چه سعادتی و بختی از این بهتر ونکوتر! دختر را به عقد طلبه ی جوان در آوردند پس از انجام مراسم عقد به اتفاق نو عروس زیبارو وارد حجله گشت. به محض اینکه خواست به سمت همسر زیبایش قدم بر دارد ناگهان غلامی درب حجله را به شدت کوبید! طلبه هراسان و سراسیمه در را گشود غلام گفت: ای امیر آگاه باش که هم اکنون قائم آل محمد ظهور کرد! لرزه بر اندام طلبه جوان افتاد با خود زمزمه کرد: چه بد زمانی این اتفاق افتاد! دوباره وارد حجله شد و در را بست و به طرف نو عروس زیبا رویش رفت ناگهان در باصدایی بلند تر از مرتبه اول به صدا در امد طلبهاز پشت در گفت: چه خبر است! صدای همان غلام را شنید که گفت : ای امیر مهدی موعود تو را خواسته است!طلبه که غرق در امیال نفسانی بود گفت: به آقا بفرمایید بعدا به حضور می آیم! ناگهان طلبه از خواب پرید و متوجه شد که آفتاب طلوع کرده است و او در عالم خواب محتلم شده و نماز صبح او نیز قضا شده است. پینوشت.............آبادی بتخانه ز ویرانی ماست/ جمعیت کفر از پریشانی ماستاسلام به ذات خود ندارد عیبی/ هر عیب که هست از مسلمانی ماست

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)