X
تبلیغات
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396

شعر جدید

 
چمدان تنهاییت را بسته بودی
زیر لب آهنگ رفتن را زمزمه میکردی
در گذرگاه رفتنها آفتاب از آسمان افتاد و شکست
آسمان دلش گرفت باران آمد
ابرها همدیگر را  در آغوش کشیدند
کوچه بوی کاهگل گرفت
دیوارها سرازیر شدند سمت نبودنها
برایم دست تکان دادی
قطار رفت
من ماندم و  یک ایستگاه خالی ......
زمان گذشته است 
ایستگاه بارها پر و خالی شده است
اما هنوز من مانده ام و یک ایستگاه خالی
با قطاری که رفته است
  شاید روزی آفتاب بدمد
دیوارها بایستند به سمت بودنها
ابرها در آبی آسمان  تاب بخورند
اما خوب میدانم 
قطار رفته به ایستگاه بر نخواهد گشت 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)