X
تبلیغات
زولا

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1395

پاییز فصل ها نه وصل ها

کاش روزی آفتاب از چشم تو فرو می ریخت ومن  از قلبت طلوع میکردم 

 آنوقت تمام دنیا با من  دور تو  می چرخیدیم واسمش را میگذاشتیم کهکشان را ه عشق ،

کاش   سر سبز میشدم مثل درختی در عمق جنگل چشمهایت  ، 

چشمهایت چه دنیای بزرگی دارند  وقتی  خیال پرواز با تو معنا میشود 

اما....

فصل پاییز است و چه انتظاری از وصل ....

تمام میشوم بدون تو در پیچ و خم گشت گذارهای مجاز ی برای پیدا کردن ردی از تو ....

انگار سالها میشناسمت  

اما انگار دیگر نمیشناسمت 

آشنایی اما چه سود  من .....

میشناسمت ....

نمیشناسمت.... 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)