X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
جمعه 7 آذر‌ماه سال 1393

اون روز رو یادمه

بر اساس یه داستان واقعی

از من پرسید اقا امروز دوشنبه است گفتم اره 
گفت اون روز هم دوشنبه بود 
گفتم :کدوم روز میگی 
سرش از صندلی کشید عقب وبا خودش بلند بلند حرف می زد می گفت اون روز هم دوشنبه بود که این اسکولها تصمیم گرفتن برند بیرجند 
من هواسم بهش بود اما برنمی گشتم نگاهش کنم نمی خواستم ببینمش با خودم گفتم پیرمرد حتما مشکلات زندگی بهش فشار اورده 
اتوبوس حرکت کرد من داشتم به کسی فکر می کردم که سالیان سال عاشقش بودم دوباره حرفهایش را شنیدم 
اما حیف شد تانکهای عراقی زدنش اصلا همین تابستان پارسال بود هلیکوپتر های عراقی همه چی رو زدن به بچه ها گفته بودم نباید راهی جاده بشید چند نفری میشدن ...
حالا همه داشتن نگاهش میکردن بعضیها داشتن بهش می خندیدن اما من داشتم قضاوتش می کردم داشتم می شنیدم ....
ادامه داد...
من زن و بچه ندارم لامروت تنهام گذاشت نمی دونم چی شد ولم کرد میگفت من دیوونم شاید دیوونم دیگه 
تازه داشتم میفهمیدم چه بلایی سرش آمده است زنی نگاهش کرد و بلند گفت : 
یارو دیوانه است چرا اینطوری حرف میزنه ؟
دوباره ادامه داد
ببین ببین من از این پیکان داشتم با انگشت اشاره یکی از ماشینهای کف خیابان را نشان داد یه روز ماشین رو برداشتم از خونه فرار کردم آخه بابام نمی ذاشت برم جبهه اما من رفتم 
یهویی بلند خندید وگفت یادش به خیر 
زن دوباره بلند گفت دیوانه 
اتوبوس وایستاد من بلند شدم باید پیاده میشدم برگشتم و مرد را نگاه کردم خواستم به آن زنی که مرد را دیوانه خطاب میکرد بگویم :دیوانه هفت جدو آبادته این تو جنگ براش این اتفاق افتاده اگه اینا نبودن من و تو معلوم نبود زیر پرچم کدوم کشور زندگی میکردیم
اما نگفتم برگشتم وکارت کشیدم و پیاده شدم بغض کردم دلم به حال تنهاییش سوخت

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)