X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1392

تمام شد سربازی

سوار اتوبوس که می شوی این بار خیالت راحت است آرام بدون استرس وبدون سر درد می نشینی روی صندلیت ونگاهی به اطراف می کنی نگاهت روی چند سرباز که پشت صندلی تو نشسته اند گره می خورد نمی دانی در دلت بخندی یا به آنها امید بدهی وبگویی نترس تمام می شود چون می گذرد غمی نیست .بلیط را به راننده می دهی اتوبوس طبق معمول با تاخیرهای همیشگیش حرکت می کند .هندزفری را در گوشم می گذارم و ترانه گوش می کنم .از محمد اصفهانی گرفته تا علیرضا فربانی تا محسن یگانه وداریوش،تا آهنگ ان شر لی با دکلمه نصر الله مدقالچی تا دکلمه نیکی کریمی و خسرو شکیبایی روی شعرهای سهراب و فروغ وصداهایی که خودم ضبط کرده ام تمام آهنگ های گوشیم را زیرو رو می کنم وبه اندازی تمام این 17 ماه که نبودم ترانه گوش می کنم.خوب است کتاب پزشکی هم می خوانم ومعنی کالری منفی برخی غذاها را می فهمم می فهمم که بادمجان کالری منفی دارد یعنی انرژی که بدن برای هضم آن صرف می کند برابر با کالری خود غذاست بگذریم راه می گذرد ومی رسیم به تبریز،پیاده می شوم اول به بلیط فروشی می روم و بلیط ساعت 14:30برای ماکو می گیرم وبعد طبق عادت همیشگی میروم رستوران سنتی همیشه یک پرس کوبیده اما این بار جوجه می خورم وبعد مدتی در سالن انتظار ترمینال می مانم گوشیم را شارژمی کنم تا ساعت 14:30 برسد .

سوار اتوبوس ماکو می شوم اتوبوس قدیمی که تا برسد . پدرآدم در میاید چه می شود کرد مجبورم .دوباره راهی نیست با همان گوشی این چهار ساعت را می گذرانم گاهی هم تحقیق در عملیات حل می کنم وکیف می کنم وقتی جواب درست می شود .تمام راه رفته در طی این 17 ماه جلوی چشمم رژه می روند این راه را با این اتوبوس حد اقل 8 بار رفته و آمده ام .اما گویی این بار با همه آنها دارم خداحافظی می کنم می رسم به ماکو، برعکس دفعات قبل بدون سر درد بدون حال گیری...

شهر کوچکی در مرز ترکیه که مهمترین مزیتش داشتن معادن سنگ است در این شهر نماهای بسیار جالب ساختمانی به چشم ی زند بازار بزرگی ندارد هیچ چیز ارزان قیمتی برای خرید ندارد اما مردمان خوبی دارد .شهری میان کوههای بسیار مرتفع که به صورت طولی قرار گرفته است زیباست .

از ترمینال ماکو بیرون میایم سوار تاکسی می شوم ومی روم به سمت هنگ مرزی ماکو بین راه پرتغال می گیرم ومی رسم به هنگ ،با بچه های دژبانی سلام و احوالپرسی می کنم با بهروز ابراهیم آزاد وبچه های دیگر نفری دو عدد پرتغال به آنها می دهم گوشیم را تحویل می دهم ومی روم داخل ،در ابتدا دستکشها و کلاهم را به بچه های پاسدارخانه می دهم می دانم آنها به دلیل پستهای نگهبانی که دارند در این هوای سرد به اینها احتیاج دارند نصف پرتغالها را هم به آنها می دهم .می روم می رسم به محل خدمت ،در می زنم عباس بخت آور در را باز میکند روبوسی می کنیم وخوشحال میرویم مینشینیم در آسایشگاه وساعتی حرف می زنیم از همه چیز و همه کس ...وقت شام باهم می رویم شام می گیریم در بین راه با اکثر بچه ها سلام و خداحافظی می کنم می دانم فردا که روز تصفیه سربازیم است وقت نمی کنم برای خدا حافظی خیلی از بچه های زنجان که دوستانم بودند رفته اند مرخصی مثل یونس کریمی ،مهدی و رضا، غذا را می گیریم وبرمی گردیم به آسایشگاه وبعد چند سریال از جمله آوای باران را می بینیم و می خوابیم .

فرداصبح کارهای تصفیه را انجام می دهم تا ساعت 12 طول می کشد با حاج آقا و کادریها خداحافظی می کنم عباس نیست صبح رفته ماموریت ،با آقای رستمی و رضایی هم خدا حافظی می کنم .از دژبانی گوشیم را می گیرم و از همه خدا حافظی می کنم وبرای آخرین بار برمی گردم ونگاهی به در هنگ میکنم وعکسی می اندازم و و بر می گردم ترمینال سوار اتوبوس تبریز می شوم.ساعت 3 به تبریز می رسم یک ساعت الاف می شوم گوشیم را شارژ می کنم ناهار خودم را مهمان یک دیزی می کنم ومی روم بلیط بگیرم اتوبوس زنجان رفته وبرای رفتن باید با اتوس تهران بروم اما آنها کرایه 8 هزار تومنی را دو برابر می گیرند البته فقط امروز این طوریه نمی دونم مسافر زیاده یا چی، منم نه به خاطر پولش، بیشتر به خاطر اینکه دوست ندارم کسی سرم کلاه بذاره ، سوار اتوبوس میانه میشم و دوساعته می رسم به میانه اما اینجا قطار هست ولی هیچ آژانسی باز نیست را آهن هم بلیط نمی فروشه می روم تا با سواری بروم سواری هم نیست ،نمی دونم دیگه چی کار کنم صبر می کنم یه اتوبوس که مسیرش تهرانه می رسه واز بخت خوب من ،من هم سوارش می شم .در بین راه تمام همکلاسیهای اهل میانه ایم در دانشگاه یادم میاید از دخترها یش گرفته با آن لهجه شیرینشان تا پسر هایشان دو ساعت بعد می رسم عوارضی زنجان ،بابک زنگ می زند گوشی را که جواب می دهم به شوخی می گم بنرها و پرچمها رو زدید من دارم میام یه پرچم ایران هم بیارید می خوام پیاده شدنی از اتوبوس بزارم زمین ببوسمش ...

می رسم زنجان سوار تاکسی می شوم و می روم داخل شهر تنها نکته ای که همیشه وقتی می رسم خیام جلب توجه می کنه اینکه پلی که دارن می سازن الان چهار سال طول کشیده وباز تو دلم میگم خاک بر سر مدیران بی لیاقت .میرسم به خونه مامانم بیداره طبق معموله تا من برسم بهش میگم مگه من زنگ نزدم که نگران نباشین دوساعته می رسم .میگه نگرانم خوب ...

با خودم میگم سربازی هم تموم شد یه دوره اززندگی من ...

تمام شد

 

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 22:36
+ مردمک
خیلی خوب گزارش دادین ..
مبارکتون باشه ..
همه ی همکلاسیا بزرگ شدن! با زمان دانشجویی فرق کردن ..
و این خیلی خوبه .. خوشحالم براتون .

پیش به سوی زندگی :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره همه بزرگ میشن و می رن پی زندگی دلخواهش همه میرن تا خودشون باشد بعضی ها از هم دور میشن بعضی ها زندگی شما هم موفق باشین
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 16:53
+ علی
خوش حالان ساق الن بیزیم باشمزا.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو هم تموم می کنی عزیز دیگه چیزی نمونده
پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 16:24
+ س
خیلی خوب نوشته بودی.واقعا نتونستم نخونمش.آفرین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مرسی
یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 14:28
+ س.س
درود...
اینم تموم شد...
شهادت به خط...
دمت گرم و سرت خوش باد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دم شما هم گرم موفق باشی