سلام دلنوشته های مرا با تمام احساست بخوان دفترچه خا طرات یک تنها
هر کس مرا بجوید مرا می یابد وهرکه مرا بیابد عاشقم می شود وهرکه عاشقم بشود او را می کشم وخون بهای او منم

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 1 بهمن ماه سال 1390
پرواز

دلم یک موسیقی آرام بخش می خواهد  

وپرواز  

بال هایم را برداشته ام  می خواهم پرواز کنم  

برای رفتن   

پله لازم نیست  

پله ها طناب بین من وتاریکیند  

من همیشه تنهایم  

  هیچ دلبستگی این دور و اطراف ندارم  

 

 این روزها فقط خودم هستم  

 
رها  


ازاد  


فارغ از همه چیز 
 

 

حتی خودم

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390
اولین دادگاه نویسنده به روایت وجدان

می خواهم از تو بپرسم یوسف جان ان پسر بچه ای که دیروز تو بودی کجا رفته خسته نیستی نمی خواهی رها کنی این مرگ تدریجی را نمی خواهی باور کنی از آن پسرک شاعر با همان صداقت قدیمی هیچ نمانده است نمی خواهی باور کنی که کاجهای مزرعه تو دارند آرام ارام خم می شوند می خواهم بگویم نمی خواهی باور کنی که روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده می کنیم چه شد کجا رفت به کدام قمار یک شبه همه چیز را به هیچ باختی کدامین شراب انقدر مستت کرد که یادت رفت که باید عاشق باشی یادت رفت که شعر بگویی برای تمام کاجهای این شعر باید گریه کنی گریه می فهمی ؟  

 

 

می خواهم از خودم دفاع کنم من به این قضاوت معترضم من می خواهم بگویم تقصیر من نیست تقصیر من نیست اگر همه به خواب رفته اند من هم خوابم می گیرد کدام مستی کدامین قمار مگر من چه چیز را باخته که باید سرزنش شوم چرا باید خسته باشم این همه ادم این همه کاج در این شهر خسته چرا من باید متهم باشم من مرگ را باور ندارم  

 

پس کی باور می کنی وقتی تمام این شهرخرماخیرات می کنند وگهگاه زیر لب فاتحه ای برایت خ واندند بس کن خودت گفتی به هر که دروغ بگویی به خودت دروغ نخواهی گفت پس تو را چه می شود می خواهی وقتی چشماتن کف خاک را لمس کرد و دستهایت ازتوان افتاد بفهمی حتما باید ابری ببارد بارانی، سیلی ،حتما باید کسی از درخت بیافتد تا جاذبه را حس کنی مگر در شهر چه خبر است که آنها را به خواب متهم می کنی این دادگاه توست نه مردمی که در اعمال تو سهمی ندارند  

 

من بی قرار بودم من عاشق بودم اما چه فایده مگر مردم عشق را می فهمند مگر مردمان این حوالی می فهمند که کسی دارد بی قرار می شود دارد تمام قرارش یک شبه در قمار می بازد مگر می فهمند که کسی آنقدر مست می شود که خود را نمی فهمند چه فرقی می کند وقتی نمی فهمند چه فرقی می کند که باشی یا نباشی  

 

با توجه به اعترافات متهم نامبرده را در این دادگاه با تو جه به سو پیشینه چند باره به 70سال زندگی در روی زمین محکوم می نماییم امیدواریم وقتی عاشق شد بمیرد ووقتی مرد عاشق تر شود

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
اولین بار کتاب فریدون مشیری رو از دوستی به نام حمید رضا حیدری گرفتم  نمی دونم الان کجاست چی کار می کنه   اول دبیرستان بود  گرفته بود برا دوست دخترش نمی دونم چرا داد به من ؟ 
یادش به خیر یه بار این شعر رو تو کلاس استاد ذبیحیان خوندم چه کیفی داد  عاشق اون قسمتی ام که رنگیش کرده ام


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !



با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !



اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

شنبه 10 دی ماه سال 1390
ما از اون شاگردهایی نبودیم که به استاد درس بدیم

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390
تقصیر من نیست

از بچه گی مارا به جدایی عادت داده اند حتی در مدرسه روی تخته سیاه خوبها را از بدها جدا می نوشتند 

خوبها.... 

بدها.... 

تقصیر من نیست  

منتظر بارش یک ابر ناشناس نشستن پای تخته سیاه زندگی جالب نیست می  خواهم بشنوم   اما  مگر  حرفی  که هزار بار در باد پیچ وتاب می خورد شنیدنیست  ؟ 

من شاید روزی هزار بار در خودم گم شوم  اما در دیگران گم نمی شوم.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    صفحه بعدی

کد آهنگ
وبلاگبازی آنلاین